2 شعر از محمد بیاتی

1

 

درد کوچک بود

وقتی خوابِ طولانی

در چشم بر‌هم‌زدنی تمام می‌شود

و خیال

پناه شب‌ها و روزهاست

پناهِ خواب

که سالیانی را در خود جای می‌دهد

 

چگونه بود آن لحظه

که حاضر بودم برای لحظه‌ای دیگر بمیرم

وقتی انگشت‌ها در هم قفل می‌شوند.

عشق نیز کوچک بود

شب‌ها و روزها با نگاهی

دوباره ساخته می‌شوند

و پخش می‌شوند میان زمین و آسمان

 

از چشم‌ها چه می‌خواهم

چشم‌ها نیز کوچک‌اند

و خواب همیشه پشتِ پلک‌هاست

که اتفاق می‌افتد.

 

فروردین 1390

 

 

2

 

پوست و انگشت‌ها

لب‌ها و پوست را رها‌کرده باشی بیرون چاردیواری‌ات

خطوطی که منتشر می‌شوند

به انتها می‌رسند در قلب‌ها     در مغزها

از شکاف لای انگشتانت

از شکاف لای خیلی چیز‌ها

حرفی دوزبانه

از دهان تا قلب

از ذهن تا زبان

عمقی که به نوازش می‌دهند

عمقی که به سایش

به فرسایش.

گسترده باد این آسودگی

باید ردیابی شود در این کلاف سردرگم

که مدام می‌آید نوک زبان و می‌رود تا ته حلق

صدایی در نیاورده از خودش

اما غلت می‌خورد لای اندام‌ها

همچون خراشی

همچون سقوطی

همچون قدیسه‌ای در مکانی عمومی

برجسته باد این سکوت

که علایم حیاتی‌اش را پنهان‌کرده زیر پوست.

هرکسی خطی را سطری را در خود نگه می‌دارد

تا در جایی دیگر، رهایش کند.