2 شعر از عليرضا پورمسلمي

برف

      به فرهاد مهراد

 

اين برفِ سرخِ خندان از تو مي‌بارد ؟

و يا بوسه است

كه از اواسط تاريخ

از لبان داغ عاشقاني كه هيچكس نامشان را نمي‌داند حتا

رسيده امروز به آسمان ما؟

پنداشته بودي عاشق در فصل‌هاي سرد بي‌صدايي خواهد مرد؟

پنداشته بودي كه گرگ

از زوزه‌هاي خود وقت پر كشيدن لك لك دست مي‌كشد؟

نه اما نه!

اين برف سرخ خندان

خاك گور تمام مردگان تاريخ را هم با خود مي‌بارد

گلويم درد مي‌كند

گلويم گورستان است

بيا بنشين روي اين همه قبر

ببين چه مردگان عاشقي توي گلوي من دفن شده‌اند!

به تمام زبان‌هاي دنيا مي‌بارد اين برف

و مي‌نشيند روي شانه‌ات

بوسه‌هاي تو را هم با خود مي‌بارد

من به جاي بيمارستان سينا گلويم درد مي‌كند

و مرگم جز خودم چيزي را حل نمي‌كند

مرگ مرا هم با خود مي‌بارد اين برف

و چيزهاي ديگري

كه هيچكس نامشان را نمي‌داند حتا

 

 

پنداري

 

همیشه با خانه تکانی موافق بوده‌ام

گردگیری

شستن ملافه‌ها و فرش‌ها

و نشئگی از تازگی

بعلاوه یادمان نرود

پرده‌ها هم پنداری قدیمی شده‌اند.