4 شعر از نادر حقی

1

 

تنها یک «آن» پاشنه تو

بر درگاه چرخید

چنان ریختم از هم پاشیدم

بر در و دیوار

که مگر خدای المپ

در روشنای من بدواند اسبی

ارابه‌ای شاید

 

 

2

 

من غریبه و نزدیک

از کوه پایین آمدم

و در ماسه‌های ساحل     فرو رفتم

ستاره‌ای سو‌سو می‌زد

هشتاد هزار سال پیش مرده بود و     من

«در فکر آن کلاغم

کز دره‌های یوش»

 

 

3

 

روی تراس

نشسته بودم     ابر آمد

دختر     در پاکت اندوه فرورفت

و من سیگاری شدم

 

 

4

 

آب

در جای پای ماه

غلت می‌زند

و رد پای تو

در حیاط ولو شده است

لامپ‌ها را روشن نکنید