3 شعر از حمیده واعظ‌زاده

یکی

 

همیشه از پس هر خداحافظی

جهان بر سر یکی آوار می‌شود

یکی بهت‌زده بر جا می‌ماند

همان که فرصت نکرده چراها را بفهمد

شاید همان که بیشتر عاشق بوده     و یا مطمئن‌تر به عشق دیگری

 

یکی که از آن پس باید

خاطرات را در قاب حافظه جا دهد

هرازگاهی خیره بماند به تصاویر

و لبخندی گوشه‌ی لب‌هاش جا خوش کند

 

یکی که باید تکه‌های گمشده‌اش را پیدا کند

و کنار هم بچیند

گرچه می‌داند تکه‌ای از جورچین جایی‌ست که دیگر پیدا نمی‌شود

 

 

تبعید

 

رفتن غربت می‌آورد و دلتنگی

تو از تبعیدیان جهانی

می‌توان به شهر، کشور و یا حتی قاره‌ای دیگر رفت

یا مثل تو

از خودت

از جهانت بیرون شوی

از کلماتی که مال توست

از واژه‌هایی که تنها تو را به یاد می‌آورند

روزها بگذرند

و نتوانی به یاد آوری

که بودی؟

به چه فکر می‌کردی؟

دور از خود روزمرگی کنی

و آنقدر با خودت بیگانه شوی

که نه چیزی از تو بماند

و نه از آن حافظه‌ی تاریخی‌ات...

 

 

دست‌هایم

 

به دست‌هایم نگاه می‌کنم

ابزارند

چیزی شبیه چاقوی آشپزخانه

 

کنیزکان همزاد معبد تن‌اند

می‌شویند     می‌روبند     می‌نویسند

 

اما این روزها

عاشق‌اند و معشوق

گاهی به جای دست‌های تو پرسه می‌زنند

لای موهام

گاه بر تنم