پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



فتح‌اله بی‌نیاز، تجسم روح مجروح زمانه

  • مشاهده در قالب پی دی اف

مسعود احمدی

خلاصه‌یی از این مقاله در فصلنامه نگاه نو، شماره 107، پاییز 1394، صص 216- 220 به چاپ رسیده است.

درآمد

در اولین ساعات روز یکشنبه دوازدهم مهرماه، نه فقط جامعة علمی و فرهنگی بلکه ملت ایران یکی از معدود روشنفکران اصیل و به تمامی شریف خود را از دست داد.

فتح‌اله بی‌نیازبه سال 1327 در مسجد سلیمان به‌دنیا آمد. وی علاوه بر اینکه یکی از زبده‌ترین مهندسین برق و فارغ‌التحصیل دانشگاه شریف بود، در پهنة داستان‌نویسی و نقد ادبی نیز از پرکارترین‌ها و سرآمدان به‌شمار می‌رفت.

نه‌تنها به باور من که به عقیدة بسیاری از آشنایان و دوستان و همکارانش از جمله مهندس مصطفی غفاری، بخت آن عزیز از دست رفته چندان بلند بود که همسری چون آرزو چربدست بیابد.

آرزو چربدست که به سال 1344 در تهران متولد شده و دارای مدرک کارشناسی مدیریت بازرگانی‌ست، با عشق و اشتیاقی تمام به سال 1373 پیوند زناشویی با آن فرهیختة فرزانه را پذیرفت. تنها فرزند ایشان کوهیار که هم‌اکنون دانشجوست، به سال 1375 در تهران چشم به جهان گشود.

تا آنجا که این پژوهنده می‌داند از مجموع سی و پنج رمان و مجموعه داستان آن زنده‌یاد، فقط بیست عنوان اجازة نشر یافته‌اند که با تجدید چاپ پاره‌یی از آن‌ها نیز موافقت نشده است و رمان‌ها و مجموعه داستان‌هایی چون «این رنگین‌کمان را به من بدهید»، «آفتابگردان‌های پژمرده»، «ما آلوده‌ها»، «مغروق» و... از موهبت کسب مجوز محروم مانده‌اند اما خوشبختانه آنچه در حوزة نقد و نظر نوشته با مانعی روبه‌رو نشده و هم‌اکنون پاره‌یی از آن‌ها از جمله کتاب «درآمدی بر داستان‌نویسی» که به چاپ ششم رسیده است، در برخی از دانشگاه‌ها تدریس می‌شود و در بعضی دیگر کتاب مرجع هستند.

کارنامة فرهنگی و ادبی بی‌نیازه در آنچه که به اجمال نوشته‌ام خلاصه نمی‌شود. آن انسان ایرانی فرهنگمند و فرهنگ‌پرور، نزدیک به دوازده سال عضو هیأت داوران جایزة «مهرگان ادب» بود که به رمان و داستان کوتاه اختصاص داشت و در برهه‌هایی دبیری هیأت داوران جایزة یادشده را پذیرفته بود. گذشته از این، داوری نهایی بسیاری از جشنواره‌های ادبی استانی و منطقه‌یی، مشاورت شماری از جوایز خصوصی، عضویت در شورای سردبیری «کتاب نقد نگره»، مسئولیت بخش نقد ادبی و داستان مجله «نافه» و چند وبگاه ادبی را بر عهده گرفته بود. افزون بر این‌ها چهار جایزة ادبی خصوصی که جایزة «شعر زنان ایران» یکی از آن‌هاست از حمایت مالی وی برخوردار بودند. حضور مستمر آن بزرگوار در جلسات نقد و بررسی ادبیات داستانی، بویژه آثار جوانان را نیز بر این کارنامة پُربار باید افزود.

فردیت انحصاری، فردیت اشتراکی و بی‌نیاز

«برای من، هم معناگرایی مهم است و هم تکنیک. بی‌اعتنایی به تکنیک متن را برای خواننده کسالت‌بار می‌سازد و نادیده گرفتن معنا و اشباع متن با تکنیک، بدون داشتن یک قصه، موجب جدایی خواننده از متن می‌شود. من آثاری را برتر می‌دانم که [در آن‌ها] هر دو عرصه لحاظ شود؛ برای نمونه آثاری از فاکنر، کافکا، ناباکف، کنراد، ساباتو، فوردمدوکسفورد، مارکز، یوسا، استوریاس، بولگاکف و دیگران.

... صناعت یا تکنیک در خدمت عرصة معناست. بازی زبانی نقشی ثانوی دارد...

مهم نیست که شما الگوهای واقع‌گرانه‌ای را وارد داستان می‌کنید یا نه، مهم این است که در همان سطح امر بیرونی باقی نمانید و امر بیرونی به نوعی درونی شود. «بیگانه»، «مرد سرگشته»، «مرگ مورگان»، «ظلمت در نیمروز»، «قطره اشکی در اقیانوس»، «دلبند»، «سوربُز» و ده‌ها شاهکار و متن ارزشمند دیگر هم رئالیستی‌اند، اما رویدادها در سطح بیرونی باقی نمی‌مانند. شخصیت‌ها به تفکر واداشته شده‌اند، به عبارت دیگر روایت از حد و مرز زندگی محسوس و ملموس فراتر رفته است. در ایران است که واژه رئال دشنام تلقی می‌شود؛ همان‌طور که زمانی لیبرال در کشور ما دشنامی سیاسی بود و امروز دشنام‌دهنده‌های سابق صفت لیبرال را جزو افتخارات خود می‌دانند...

ضمن اظهار امتنان از شما باید بگویم که من در سطح تئوریسین‌های ادبی نیستم، من فقط منقد ادبی هستم. تنها در شش مورد نظرهایی استخراج کرده‌ام اما...

در مورد نوع داستان، می‌دانید من داستان وهمناک، علمی تخیلی، پست مدرنیستی، معمایی پست‌مدرنیستی، متافیکشن، معمایی مدرنیستی و اگزوتیک دارم، اما سعی می‌کنم قصه پشت نوع داستان و بازی‌های آن گم نشود. به قول پوپر «هیچ چیز ساده‌تر از دشوارنویسی نیست و هیچ کاری دشوارتر از ساده‌نویسی نیست

آنچه خواندید پاره‌یی از پاسخ‌هایی‌ست که آن عزیز سفر کرده در مصاحبه‌یی نسبتاً مفصل و مندرج در وبگاه «شهرگان» به برخی از پرسش‌های سپیده جدیری روزنامه‌نگار و شاعر داده است و از آن‌جا که معنی و مضمون سئوالات در جواب‌ها مستتر است و محدودیت صفحات مجله مزید بر علت، از آوردن پرسش‌ها خودداری نمودم. بدون تردید خانم جدیری و دیگرانی که گفت‌وگوهاشان به همین سرنوشت دچار خواهند شد، این تقصیر ناخواسته را بر بنده می‌بخشند.

بخش پایانی این پاسخ‌ها حاکی از تنوع اعجاب‌آور نحله‌ها و تا حدی بی‌اعتنایی به شکل و زبان اثر است. گویی بی‌نیاز از آن سبک که مبین فردیت هنرمند است و رولان بارت این‌گونه آن را برمی‌کشد و توضیح می‌دهد فراتر می‌رود «... سبک فرمی بی‌هدف معین و فرآوردة رانشی اجباری و نه اختیاری است... سبک یک فرآیند بستة فردی، شفاف و بی‌تفاوت در برابر اجتماع است که به هیچ‌روی حاصل گزینش یا کنکاشی در ادبیات نیست... سبک صدای آرایه‌ای جسمی پنهان و مرموز است و مانند ضرورت عمل می‌کند... در هر فرم ادبی گزینش عام یک لحن و یک روش مطرح است و درست در اینجاست که نویسنده فردیت می‌یابد...»1

اگرچه هنوز مباحثات و مجادلات فلاسفه و متفکرین مدرنیست و پسامدرنیست ادامه دارد اما نویسندة این مختصر این نظر تافلر را که نقل به مضمون آن چنین است «در وضعیت کنونی پاره‌یی از جوامع دو یا سه دورة تاریخی را همزمان از سر می‌گذرانند» ابداً بی راه نمی‌داند و شاید تنوع و تکثر نحله‌ها و... در آثار بی‌نیاز ناشی از دو وضعیت یا روند تاریخی همزمان است که به ناچار ما نیز درگیرودار آن‌ها دست و پا می‌زنیم اما علاوه بر تأثیرات همزمان مدرنیته و پسامدرنیته شاید باورهای انسان دوستانه و مردم محور آن دیگراندیش که موجب تأکیدهای مکرر وی بر رئالیسم حتی رئالیسم‌تنیده در آثار امثال کافکا و کاموشده است، او را به جانب آن فردیت اشتراکی کشاند که ژولیاکریستوا مبشر آن و بدین سان معرف و مفسر آن است «... با این حال این را هم می‌دانیم که کُل قرن بیستم، و به ویژه آغاز آن، به واسطة پیشرفت‌هایی در زیست‌شناسی، تکنولوژی جدید و شناخت زندگی روانی فرد و نیز انقلاب جنسی در مسیر فردیت بخشی هر چه بیشتر حرکت کرد. و این چیزی است که حتی اگر ادیان هم بخواهند متوقف نمی‌شود. این جریان، رشد و گسترش تکنیک و امر فردی است. چگونه باید با آن مواجه شویم؟ من معتقدم که باید سعی کنیم از این پیشرفت‌ها به سود خلاقیت افراد استفاده کنیم. هرکس حق دارد تا جایی که ممکن است به فرد بدل شده و بالاترین حد خلاقیت را برای خود ایجاد کند. و در عین حال باید تلاش کنیم که بدون متوقف‌کردن این خلاقیت، ارتباط‌ها و وجوه مشترکی به وجود بیاوریم؛ یعنی ترویج به اشتراک‌گذاردن میراث دینی ما را به بازاندیشی ایدة به اشتراک‌گذاردن وامی‌دارد اما بدون آنکه فردیت سرکوب شود. این بزرگترین جدال جهان مدرن است. بحث بر سر ایجاد اجتماعی در قالب گذشته نیست، بلکه مسئله بر سر خلق اجتماعی جدید بر مبنای فردیت اشتراکی یا به اشتراک‌گذاردن فردیت است.»2

بگذریم که من نیز چه در «مرگ مؤلف» رولان بارت و چه در «فردیت اشتراکی» مورد نظر ژولیا کریستوا که شدنی نیست تبعات خطرناکی می‌بینم که پرداختن به آن‌ها مجالی دیگر و عرصه‌یی فراخ‌تر می‌طلبد3 اما به راستی چه اتفاقی رخ داده است که در جهان صنعتی و مدرن جمع پرشماری از اندیشمندان و فلاسفه سر برمی‌کنند تا قطعیت‌ها و قاطعیت‌های آمرانة مدرنیته، از جمله خردباوری و علم‌ستایی مطلق را به چالش بکشند و جانبداران عالم و مؤمن مدرنیته را به تثبیت معرفت علمی و حذف معرفت روایی و همة سنت‌های با آن که متضمن روح جهان است متهم کنند و تبعات آن در جای‌جای جهان و همة عرصه‌های فعالیت‌ها بشری از جمله هنر و ادبیات ما رخ بنمایند؟ آیا تلاش‌های استاد سیمین بهبهانی در نوسازی قالب غزل و نوآوری‌ها حسین منزوی چه در محتوا و چه در ترکیب‌های زبانی و همچنین خلق غزلیاتی سراپا دگرگون و بسیار زیبا و جذاب توسط جوانانی که امروزه در زمرة میان‌سالانند؛ یعنی کسانی چون محمدسعید میرزایی خالق غزلیات مجموعة «مرد بی‌مورد» و هادی خوانساری پدیدآورندة دفتر «کلاویه‌های شکسته» و... حادثه‌یی بی‌دلیل است؟

در سه دهة اخیر چه رخ داده است که موزون‌سرایان زبده و سالمندی چون مفتون امینی، محمد حقوقی و... یکباره به شعر منثور روی می‌آورند و پاره‌یی از جوانان دیروز و میان‌سالان امروز همانند یزدان سلحشور از هر دو شیوه به طرزی نو بهره می‌برند؟ و چرا علاوه بر انگشت‌شماری از شاعران قدیمی مثل علی باباچاهی و کثیری از جوانان مستعد سال‌ها و با سماجت آراء نظریه‌پردازان شعر پست‌مدرن را پیگیری می‌کنند تا در میانسالی خالق اشعاری بکر و بعضاً درخور توجه باشند؟

فارغ از جزم‌اندیشی اقتصادی مارکس و مریدانش، این پژوهنده نیز بر این باور است: عصری که عصر اطلاعات، میکروها و... نامیده شده، مبتنی بر تولید و فروش اطلاعات به مثابه کالاست و به همین روی جهان صنعتی و مدرن، مقولة جهانی‌شدن و تولید و توزیع علمی را به شدت پیگیری می‌کند و لذا با توجه به ثروت‌های ملی، دانش فنی و... اغلب کشورهای روبه توسعه می‌یابد صنعتی و مدرن شوند و در نهایت جزیی سودمند و کارآمد از جهان پسامدرن فردا.

باری، به گمانم آن گریز از سبک که مبین فردیت انحصاری هنرمند خلاق است، نه تنها متأثر از کثرت مطالعه و وسعت دانش و اطلاعات بی‌نیاز در حیطة ادبیات داستانی‌ست بلکه د راین امر، انساندوستی و مردم محوری دستگاه فکری و نظری وی نیز دخیل بوده‌اند.

بی‌نیاز روشنفکری اصیل و آزاده

هادی حسینی‌نژادخبرنگار خبرگزاری دانشگاه آزاد اسلامی «آنا» با آن روشنفکر اصیل گفت‌وگویی داشته است که بخشی از یک پرسش آن، این است «... بنابراین اگر امروز با بحران مخاطب و اُفت تیراژ مواجه شده‌ایم، این یعنی جمعیت محدود کتاب‌خوان، که می‌توان آن‌ها را در شمار فرهیختگان هر جامعه‌ای شناخت کم شده است. چطور می‌شود که اهالی واقعی کتاب و مطالعه هم مانند مردم عادی به این سرنوشت دچار شده‌اند؟»

به زعم من این بخش از پاسخ آن گرامی یاد از اهمیت ویژه‌یی برخوردار است «اولاً من به هر کسی که مدرکی دارد فرهیخته نمی‌گویم. بهتر است به آن‌ها بگوییم تحصیل‌کرده! اما...»

در تمام لغتنامه‌ها واژة فرهیخته را مترادف و معادلِ ادب آموخته، دانش آموخته، دارای فرهنگ والا و... آورده‌اند که این معانی خواه‌ناخواه مفهوم روشنفکر را تداعی می‌کنند. اگرچه معانی مذکور در زمرة مختصات روشنفکر به حساب می‌آیند اما بدون شک آن روشنفکر راستین به خوبی دریافته بود که لزوماً هر تحصیل‌کرده، کتاب‌خوان و حتی هر معترضی روشنفکر نیست و می‌دانست روشنفکر آن عنصر اجتماعی آرمان‌گرا و بهبودخواهی‌ست که از هستی‌شناسی ویژه و طبیعتاً از دستگاه نظری بخصوصی برخوردار است و تا ارکان و اصول آن دستگاه از جانب صاحب‌نظران ذی‌صلاح نفی و ابطال نشده، همچنان به باورهای خود وفادار است و به هیچ روی آن‌ها را وجه المصالحه و معامله قرار نمی‌دهد. به همین سبب هر روشنفکر اصیلی همواره رودرروی تبه‌کاری و تباهی‌ست و منتقد صریح و سرسخت وضعیت موجود. بنابراین روشنفکر اصیل از جسارت و شهامتی برخوردار است که شبه‌روشنفکران عافیت‌طلب و کاسبکار کاملاً از آن بی‌بهره‌اند.

با اینکه گهگاه از دیدار وی و خانواده‌اش محظوظ می‌شدم و پاره‌یی از اوقات گپ‌وگفت‌های طولانی داشتیم، از گذشته سیاسی وی کاملاً بی‌خبرم و نمی‌دانم در گذشته‌های دور یا نزدیک به تشکیلاتی سیاسی وابسته بود یا نه اما می‌دانم که آن دیگراندیش آزاده‌اندیش به تمامی از تبعات و تعصبات گروهی و سازمانی و حزبی مبرا بود و به همین جهت برخلاف عناصر تشکیلاتی، همانند عضوی از یک قوم و قبیله نمی‌اندیشید و عمل نمی‌کرد. لذا بی‌دلیل نیست که در نقد و نظرش بسیار منصف، و فارغ از «خودی و غیره خودی» دامنة حمایت‌اش بالاخص از نویسندگان و شاعران جوان بی‌پناه، حد و مرزی نداشت.

در این‌جا لازم می‌دانم مختصری از یادداشتی را که به مناسبت سالروز ولادت اریک آرتوربلر معروف به جرج ارول نویسندة رمان‌های «قلعة حیوانات» و «1984» برای خبرگزاری «ایلنا» نوشته و به رمان‌های مذکور مربوط است، رونویسی کنم «ارول در قلعة حیوانات نشان می‌دهد که انقلاب برای برقراری عدالت» خیلی زود دستخوش توطئه می‌شود و به ضد خود تبدیل می‌گردد. در انقلاب حیوانات این داستان که نمادی از انقلاب لنین 1917 شوروی است، خوکی به نام ناپلئون خوک با نفوذ دیگری به نام اسنوبال را به کمک سگ‌ها از مزرعه می‌راند و از آن پس همواره برای رعایت عدالت همه را «با مشکلی به نام دشمن» روبه‌رو نشان می‌دهد، اما اینکه دشمن چه کسی و چه چیزی است، معلوم نیست...»

«در رمان 1984 سیمایی شمایی‌روایی از جوامعی چون شوروی و کشورهای تحت انقیادش تصویر و نقل می‌شود. برادر ارشد، رئیس عالی حزب و در واقع پدر ملت همه جا هست و هر جا شهروندی بایستد، نگاه نافذ او را بر خود حس می‌کند. حزب افشای اسرار زندگی دوستان و آشنایان را تبلیغ و تشویق و عشق را منکوب می‌کند...»

بی‌نیاز تجسم روح مجروح زمانه

اگر غم را چو آتش دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

سراسر گر که گیتی را بگردی

نیابی یک خردمند شادمانه

«شهید بلخی»

 

اگر بخواهم همة انتقادات و گلایه‌های آن روشنفکر اصیل و نجیب را دربارة کم و کیف آثار ادبی و چند و چون نشر و... که در مقالات و مصاحبه‌هایش به صراحت نوشته و گفته است در اینجا بیاورم مثنوی هفتاد من خواهد شد. لذا ناگزیر به پاره‌یی منتخب بسنده خواهم کرد تا نشان دهم بر جان شریف او و امثالش چه رفته است و می‌رود و ارواح لطیف و حساس اصحاب راستین هنر چگونه شرحه‌شرحه شده و می‌شوند.

او در پاسخ به سپیده جدیری که به نحوی اغراق‌آمیز علت محرومیت پاره‌یی آثارش از موهبت چاپ و نشر را جویا می‌شود، می‌گوید «علت اصلی به محتوای داستان‌های من برمی‌گردد که شخصیت و کُنش‌های داستانی خنثی نیستند. در همه داستان‌هایم شماری از کسان روایت با هر درجه از مقبولیت اجتماعی و اخلاقی و فردیت، ذهنی پرسشگر دارند و جنبه اعتراضی کردار و رفتار آنها کم نیست...»

دربارة بحران نشر و اُفت کیفیت آثار هم به هادی حسینی‌نژاد این‌طور پاسخ می‌دهد «من هم آنطور که از مولفان و ناشران می‌شنوم، وضعیت به شدت بحرانی است. تا آنجا که تیراژ کتاب به 200 و 300 نسخه رسیده است. البته کتاب‌هایی هم که منتشر می‌شوند، چندان جان‌دار و قوی نیستند که... اینگونه نیست که آثار خوب نوشته نشوند! مشکل این است که اجازه انتشار نمی‌گیرند... این آثار وقتی در مسیر انتشار قرار می‌گیرند، هر کدام با 70- 80 ممیزی سنگین مواجه می‌شوند که یا آن‌ها را از انتشار بازمی‌دارد و یا اینکه اِعمال اصلاحیه‌ها به قول معروف اثر را از حیز انتفاع خارج می‌کند...»

در مورد وضعیت چاپ و نشر به خبرنگار وبگاه «شهرگان» چنین جواب می‌دهد «... چاپ‌کردن معضلی است که به وضوح موجب اضطراب نویسنده و شاعر بی‌پشت و پناه و بی‌رابطه می‌شود... در ایران یکی به واسطه فلان خویشاوند کتابش چاپ می‌شود، یکی به علت نقد پُرستایشی که از کتاب، دوست یا ادیتور ناشر نوشته است. یکی به واسطه روابط برادرشوهرش کتاب چاپ می‌کند، دیگری با عرض پوزش دردمندانه به اتکای رابطه جنسی کتابش را چاپ می‌کند... به ندرت کتابی به دلیل ارزش‌های کشف‌شده‌اش از سوی یک کارشناس خبره چاپ می‌شود...»

در مورد جوایز ادبی نیز به همین خبرنگار می‌گوید «اگر جوایز ادبی اساساً بر مبنای متن کارکنند و نه نام و نشان نویسنده‌ها و رابطه آنها با گردانندگان جایزه یا ارزش‌های سیاسی و اجتماعی و اخلاقی و ایدیولوژیک آنها، بی‌تردید تاثیرشان مثل جهان دموکراتیک خوب است. اما این‌جا جوایز ادبی دولتی [را] فقط بر مبنای خودی‌بودن نویسنده و ارزشی‌بودن متن قضاوت می‌کردند و می‌کنند. در این جوایز، هم نویسنده باید همسو با نظام باشد و هم متنش. بدبختانه شماری از جوایز خصوصی دست‌کمی از جوایز دولتی نداشته و ندارند. آنها بیشتر برمبنای «نظرخواهی» و کیفیت رابطه متولیان جایزه با نویسنده «نظر» به اعطای جایزه می‌دهند... سطح نازل این نوع کتاب‌های صاحب جایزه باعث شده است که اعتماد بیشتر مردم به جوایز خصوصی هم خدشه‌دار شود...»

دربارة آنچه که به «پرونده» مشهور است و در بعضی مجلات به شرح‌حال و کارنامة یک نویسنده یا شاعر اختصاص داده می‌شود، به خبرنگار یادشده می‌گوید «چهار باند یا با عرض پوزش گروه مافیایی وجود دارند. دوتا از آنها ژست ضدحکومتی به خود می‌گیرند، یا دست‌کم خود را با رادیکال‌ترین اصلاح‌طلبان حکومتی همسو نشان می‌دهند، اما هر دو به وضوح رانت‌خوارند. دو باند دیگر وابسته نیستند، اما شوربختانه عملکردشان بهتر از آن دو نیست... عده‌ای افراد بریده از این باندهای چهارگانه با طردشده از [سوی] آنها سکوت را کنار گذاشته و چهره درونی این چهار باند را افشا کرده‌اند. طبق نوشته‌ها و گفته‌های آنها، در این چهار حلقه هیچ رمان یا مجموعه داستان یا دفتر شعری مطرح نمی‌شود مگر به دلیل وابستگی مولف یا مترجم یا ناشر به اعضای حلقه؛ حتی اگر برایان مگ‌هیل و دیوید لاچ اعلام کنند که این آثار را از حیث ساختار و معنا در عالی‌ترین سسطح هستند. برای نمونه نگاه کنید چگونه آثار عامه‌پسند چند نویسنده شناخته‌شده این‌جا و آن‌جا مطرح می‌شوند و مدام...»

به گمانم همین مقدار برای نشان‌دادن آنچه بر جان‌های شریف و ارواح لطیف گذشته و می‌گذرد، کافی باشد. حال بایسته می‌دانم که برای حسن ختام چکیدة سه گفت‌وگوی تلفنی بسیار کوتاهی را که با همسر و دو تن از همکاران وی داشتم، بیاورم تا خوانندگان این متن اندکی با زندگی خصوصی و هم با جایگاه وی در حوزة تحصیلات علمی و تخصصی‌اش آشنا شوند.

آرزو چربدست در پاسخ به این پرسش که چگونه سالیان سال با مردی که خود را وقف هنر و ادبیات و حرفة فنی و تخصصی خود کرده بود کنار آمدید، این‌طور می‌گوید «اولاً من را همان بی‌نیاز بنامید. ثانیاً زناشویی ما برمبنای عشقی دوجانبه صورت پذیرفت و من به خود افتخار می‌کنم که سال‌ها در کنار انسانی چون او زندگی می‌کردم. من آدمی متدین هستم و علاقه‌مند به عرفان. بنابراین بخشی از اوقات فراغتم در جلسات مثنوی‌خوانی یا شرح گلشن راز و... می‌گذشت و بخشی دیگر به مطالعة کتاب‌هایی که همسر یا دوستانم پیشنهاد می‌دادند. فرصت‌هایی هم دست می‌داد که اشعار بعضی از شاعران بخصوص شاعران معاصر را با هم بخوانیم و یا دربارة رمان‌ها و داستان‌هایی که هر دو خوانده بودیم گفت‌وگو کنیم. من بی‌نیاز را همان که بود می‌خواستم و در کنار او و با او از خوشبخت‌ترین زنان بودم و تا زنده‌ام او با من است.»

مهندس بهرام اکسیری که از همکاران وی بود، می‌گوید «بی‌نیاز در طراحی تأسیسات الکتریکی برای صنایع نفت و گاز، ایستگاه‌های مترو و ساختمان‌های تجاری و اداری بزرگ یکی از مهندسین شاخص و صاحب سبک بود. ایشان در طول سی سال فعالیت مهندسی، علاوه بر اینکه درستکارترین و عالم‌ترین مشاورین کارفرمایان بود، اسنادیرا فراهم آورد که ذخایر علمی ما را در عرصه‌های یادشده پربارتر نموده‌اند. این را هم یادآور شوم که آن انسان شریف در آموزش و یاری به همکاران جوان بسیار فروتن و سخاوتمند بود.»

مهندس مصطفی غفاری هم‌دانشگاهی و همکار وی می‌گوید «بی‌نیاز نه‌تنها طراح و محاسبی زبده بود بلکه یکی از معدود تحلیلگران مبرز موضوعات و مسایل فنی هم به‌شمار می‌رفت. اگر بخواهید در زمینه‌های مورد نظر همانندهایی برای ایشان بیابید، به تعدادی بیش از دو- سه نفر دست نخواهید یافت.» مهندس غفاری نیز بر این باور است که «آن گرانمایه از اندک شمار کسانِ پایبند به اعتقاداتش بود و هیچ امر و انگیزه‌یی موجب خلل در باورهاش نمی‌شد و لذا علی‌وار زندگی می‌کرد.» و می‌افزاید «در ضمن من و همسرم معتقدیم چنانچه اوضاع و احوال زمانه اجازه می‌داد، آثار ادبی بی‌نیاز منزلت بایسته و شایسته خود را می‌یافتند.»

تهران- شهرزيبا

12آبان 1394

 

پانویس‌ها:

1. درجة صفر نوشتار، رولان بارت، ترجمة شیریندخت دقیقیان، انتشارات هرمس، چاپ اول 1378، صص 36- 39

2. فردیت اشتراکی، ژولیا کریستوا، ترجمة مهرداد پارسا، انتشارات روزبهان، چاپ اول، تابستان 1389، صفحات 129 و 130

3. مرگ مؤلف- خنثی‌سازی و همسان‌گردانی، مسعود احمدی، ضمیمه روزنامة اعتماد، شماره 1960، دوشنبه 4 خرداد 1388، صفحات 1 و 11

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید مقاله : فتح‌اله بی‌نیاز، تجسم روح مجروح زمانه