پسند من

پسند من در تاریخ 01 مهر 1392 به روز شد.

آن دیگری



اسب های سرخ و اسب سفید منوچهر آتشی

  • PDF
Most Hit
به یاد شاعر شریف و بزرگ منوچهر آتشی که شش سال از فقدان جبران ناپذیر او گذشت.

برتری جهاننگری بر فرد

مسعود احمدی

روزنامة ایران، سال هشتم، شماره 2154، 27 خرداد 1381، ص 12 (بدون شماره صفحه)

فصلنامة خوانش، دورة اول، پیش شماره، ویژة زمستان 1384، صفحات 6 تا 8

«خنجرها، بوسه ها و پیمان ها» که به اسب سفید وحشی مشهور است، یکی از برجسته ترین شعرهای نیماییِ قبل از انقلاب و یکی از ممتازترین سروده های آتشی ست که در مجموعة «آهنگ دیگر» که برای اولین بار به سال 1338 منتشر گردید، آمده است. این شعر نسبتاً بلند که 88 سطر (17 بند) را شامل می شود و در بحر مضارع سروده شده، هنوز که هنوز است چه به یاد گذشته بیفتی، چه در وضعیتی حماسی و موقعیت اضمحلال قرار بگیری، چه قصد تدقیق و تحقیق در فرهنگ و احوال مردمی جهان سومی و تحت سلطه و نوع مبارزات آن ها را داشته باشی یا بخواهی از چند و چون بافت ذهنی اغلب روشنفکران دوره یی بخصوص، آرمان ها، آرزوها و بالاخره شکست ها و هرمان هاشان سر در بیاوری و یا دغدغه ات فقط کنکاشی ادبی یا التذاذی هنری باشد، اسب سفید وحشی سندی معتبر و اثری تأمل برانگیز و جذاب است؛ بخصوص اگر بدانی که «آهنگ دیگر» یکی از ارزنده ترین مجموعه های دهة چهل است و آن قدر تأثیر گذارند که فروغ را نیز منقلب کرد.

صاحب این قلم که خود را وامدار آتشیها می داند و قریب به سی و پنج سال از عمر تا به حال خود را در دوران پیش از انقلاب زیسته، با اتکا به توسع آتشیِ پیشکسوت، نخست با آوردن بخش بسیار کوتاهی از مقدمة نسبتاً مفصل و خود نوشتِ وی بر گزینه اشعارش که مبین صداقت و صراحت کم نظیر و جبلی اوست، در حد بضاعت به بازبینی، شاید هم به بازخوانیِ شعر یاد شده می پردازد تا در نقد گذشته یی نه چندان دور کوششی کرده باشد؛ باشد که این سعی پُر بی ثمر نباشد.

«... من اما، هرگز هیاهو بر انگیز نبوده ام. نه دوباره متولد شده ام و نه به عرفان مطلق خاک روی آورده ام. یک بار متولد شده ام، سریع را هم را کوبیده ام و ساده و بی ریا وجود زمختم را اعلام کرده ام... روستائیِ صاف و صادق شهری شده که هرگز از انکار سوداگری و اخلاق سوداگرانه و کاسبکارانة شهری ها باز نایستاده و نمی ایستد...»1

پس آتشی به روستایی بودن خود نه تنها معترف است، بلکه به آن مباهات می کند؛ چنانکه سلف اش نیمای بزرگ: «من از این دو نان شهرستان نیم» و اگر جز این بود، در همین چند سطر به سایقة صداقت و صراحتی که مختص روستازادگان فرهیخته است، تعریضی چنین تلخ به فروغ نمی داشت.

باری، اسب سفید وحشی این گونه آغاز می شود: «اسب سفید وحشی/ بر آخور ایستاده گرانسر/ ...»

به گمان من نیز، چنانکه در بسیاری از شعرهای نمادین، اسب نماد جهان نگری، نحلة اندیشگی و به اعتباری سمبل ایدئولوژی ست که لزوماً سوار (مؤمن) را به سر منزل مقصود می رساند: «گوشه ای/ بر بستر سرخ خیابان/ ذوالجناحی/ بی قرار/ آشفته یال/ آشفته تر شد/ بر زمین کوبید سُم/ .../ کو سواران/ کو سواران»2 و چون این ایدئولوژی مذهبی صبغه یی ملی بگیرد، حاصل چنین می شود: «در شارع شرق، آذرخشی برخاست/ در خون و غبار، بانگ رخشی برخاست/ دیدند تناوران که کوهی از خون/ از بستر خاک با درفشی برخاست»3 اما چرا بر خلاف تعلقات ایدئولوژیک اغلب روشنفکرانِ فعال و سیاسی ایران و دیگر جاهای جهان آن روزگار، این اسب آتشی سفید است و وحشی، نه مثل اسب های جانبداران سوسیالیسم به اصطلاح علمی، سرخ و دست آموز که از جمله ریتسوسِ ناامید درباره اش این طور می نویسد: «نمی خواهمش ببینم/ این اسب سرخ پا بریده را که در مرغزار زرد رنگ می چرد/ هربار که در میدان طبل می کوبند، اسب می جهد، می تپد، یال می افرازد، نمی تواند بتازد»4 و ناظم حکمتِ امیدوار آن را این گونه بر می کشد: «منزل نزدیک است/ چیزی دگر به روز رهائی نمانده است/ بنگرید!/ لحظة رهائی شرق/ دستمال خونین را به سوی ما تکان می دهد/ و اسب های سرخ مان/ ناف امپریالیسم را نعل کوب می سازد»5 میرزاآقا عسکری شاعر هموطن هم حضور و بروز آن را بدین سان نوید می دهد: «دهان های ما آوازهای خود را حراست می کنند/ و اسب شفق گونه/ برون می جهد/ با نعل های تابناک و جرقه آمیزش/ از اقیانوس آتش»6

سفید است چون اگر آتشی نیز به سوسیالیسم گرایش دارد، از منظری ایدآلیستی ست که هرچه را در دو مقولة خیر و شر و به عبارتی سفید و سیاه تبیین می کند و لاجرم نجات دهنده بر مرکبی سوار است که چون روز روشن است و در تقابل با شب و سیاهی آن که نماد حکومت های ارتجایی و استبدادی ست. وحشی هم از آن بابت است که تربیت یافته نیست، یعنی نه علمی ست، نه روشمند، و طبعاً نه منسجم.

به زعم من، بی آنکه مؤلفه های بنیادین ایدئولوژی ها از جمله منجی ستمدیده، پاک، پرهیزگار و رهایی بخش، مدینه فاصلة مملو از برادری و برابری و راه روشن خلل ناپذیر نیل به آن را نادیده بگیریم، اسب سرخ امثال ریتسوس نماد ایدئولوژی تعریف شده و مدونی ست که از دل نظام سرمایه داری سر برآورد اما اسب سفید آتشی سمبل آن جهان نگری آئینی اسطوره یی ست که ریشه در انگاره های دوران طفولیت انسان دارد و لاجرم متناسب با مقتضیات فرهنگی و تحولات اجتماعی جوامع گوناگون، صور متنوعی به خود گرفته و می گیرد. راستی چرا اسب رستم، حسین ابن علی، زاپاتا و حتی اسبی که در قصة «پدروپارامویِ» خوان رولفو سرگردان است، سفید است؟

به هر حال اسب سفید وحشی «اندیشناک سینة مفلوک دشت هاست/ اندوهناک قلعة خورشید سوخته است» و به همین خاطر «عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش/ ...»

گویا سکون و سکوت ناشی از شکستی در کار است و احتمالاً با توجه به اینکه اشعار دفتر «آهنگ دیگر» بین سال های 1335 و 1338 سروده شده اند، کودتای 28 مرداد 1332 انگیزة سرایش این شعر بوده است.

نکتة قابل تأمل در این بند شعر، برتری جهان نگری (اسب) بر فرد (سوار) است. در واقع این اسب است که از شرایط ناهنجار مغموم و در فکر است، نه سوار. حال چنانچه به این دقایق توجه نماییم که فردیت و ارادة معطوف به آن از مقولات جامعة مدرن و مدنی اند و در جوامع پیشامدرن و فرهنگ منبعث از ساز و کارهای غیر صنعتی، نه فردیت معنایی دارد نه ارادة معطوف به آن و عنصر انسانی فقط با باورها، آداب، رسوم، خرافه ها و... جمعی متعین می شود و ناگزیر در جمع مستحیل می گردد و در جهان نگری یی که لزوماً فراگیر است و متضمن بقا و توفیق و رستگاری وی، هرگز تعجب نخواهیم کرد که اگر در بندهای بعدی اسب (جهان نگری) بر سوار (مؤمن) بشورد و او را مورد عتاب و خطاب قرارد دهد.

در بند سوم و سه سطری این شعر نکته یی ست که به راحتی از کنار آن نمی توان گذشت: «اسب سفید وحشی/ با نعل های نقره وار/ بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها/ بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها/ ...»

به نظر می رسد سوار این اسب، گردنکش قطاع الطریقی ست که دختران را از درگاه غرفه ها می ربوده. لذا به گمان من این شورشیِ راهزن ادامة منطقی و هرز رفتة کسانی چون سمک عیار است که در ادامة یعقوب لیثها و دیگر عیارانی که علاوه بر عرق ملی به خاطر برخورداری از صفات پهلوانی که جوانمردی و مروت و مردم دوستی از جملة آن صفات اند، از دل ادبیات ما سر بر آورده است. در واقع سوار اسب سفید و به دنبال امثال او اراذل و اوباش (لات ها) اخلاف یعقوب لیثها و سمکهای عیار هستند که از بطن جامعه یی جهان سومی و تخریب هویت شده سر بر می کنند تا به جای جانبداری از مردم آلت دست و وسیله ارعاب و سرکوب مردم و روشنفکرانی شوند که مخل نظم دیکتاتوری ارتش سالارند و یا در سلسله مراتبی نظام یافته باج گیر و وسیله سرکوب های غیر رسمی پلیس باشند. جالب است که در ادبیات ما آخرین بازماندة لوطی ها که حد واسط عیاران و لات هاست، یعنی داش اکل به دست کاکا رستم که لات تازه به دوران رسیده ای ست و با تعریفی که گورکی از لات7 به دست می دهد خیلی فاصله ندارد، از پا در می آید.

طبیعی ست گروهی از صاحب نظران بر این باشند که این شعر در جرگة آثار رمانس، جا می گیرد و به تبع آن، سوار اسب سفید از زمرة سلحشورانی ست که در اروپا به شوالیه معروف اند اما از آن جا که رمانس پهلوانی در عصر تلاطم های ناشی از سیر فروپاشی نظام های ارباب و رعیتی قرون وسطایی پیدا می شود و ضمن نفی و طرد طنزآلود ادبیات حماسی و اساطیری که عمدتاً روایت درگیری و منازعات طبقه ممتاز و وابستگان به آن می باشد، مؤید و مبلغ مروت و جوانمردی و دادخواهی و عشق های ممنوع و وصلت های بیرون طبقه یی ست که مخل نظم مقبول و رو به زوال زمین داران بزرگ و مناسبات خاندانی منبعث از آن است. و اگر بعضاً مشوق راهزنی ست، مراد نوع عیارانة آن است که ضمن دستگیری از فقرا، صدمه به اغنیا را مد نظر دارد. لذا شاید بتوان داستان سمک عیار را که گویا در حوالی قرن ششم هجری و تقریباً هم زمان با برهه یی از قرون وسطای اروپا نوشته شده و قهرمانان آن بخصوص سمک کم و بیش از همة خصوصیات عیاران از جمله مروت و مردم دوستی برخوردارند، با رمانس های سلحشوری مقایسه کرد و طبعاً پهلوانانش را با شوالیه ها و... اروپایی ولی سوار اسب سفید وحشی بیش تر به بازماندگان رو به انقراض عیارانی جوانمرد می ماند که بنابر سپری شدن عصرشان و مبتنی بر ناکامی ها و عواقب خونبار اسلافشان و هم بنا بر اقتضائات عصری جدید، از آیین و مسلک اولیه خود (اسب سفید) کنده شده اند و به روزی افتاده اند که سامورایی های این اواخر. راستی در جامعه یی مدرنیزاسیون شده که نه صنعتی ست نه کشاورزی و خواه ناخواه نه شهری ست نه روستایی، و در انقیاد حکومتی مستبد و ارتش سالار بسر می برد، یعقوب لیث، سمک عیار و یا کسانی چون تریستان8 و رابین هود چه می کنند؟

بدیهی ست که در مدرن ترین جوامع نیز بقایایی از فرقه ها و سنت گرایان متعصب ما قبل سرمایه دارای وجود دارند اما همان طور که جیم جارموش در «روح سگ»9 نشان می دهد، گوست داگ ضمن آنکه آموزه های پیشینیان را به خاطر دارد و دائماً آن ها را مرور می کند و ضمن آنکه مناسک مربوط را به جا می آورد و مدام ذکر می گوید، در انزوایی اجتناب ناپذیر و جان فرسا یکی از اعضاء مافیای رو به انقراض را که به روزگاری منجی جانش بوده، جای گزین مراد و معلم خود کرده و به فرمان او در قبال مزد آدم می کشد. سامورایی های10 کوروساوا هم به وادادگانی عاطل و باطل بدل شده بودند که اگر شرایطی ویژه به دادشان نمی رسید، تا قعر تباهی در می غلتیدند، همان طور که سامورایی به روز ملویل.11

بند چهارم مملو از تصاویر زیبا و بعضاً بکر است که منزلت و صولت اسب را به رخ می کشند: «خورشید، بارها ز گذرگاه گرم خویش/ از اوج قله بر کفل او غروب کرد/ مهتاب، بارها به سراشیب جلگه ها/ بر گردن ستبرش پیچید شال زرد/ ...»

گذشته از زیباییِ این تصاویر، این بند 6 سطری عیان کنندة این نگرش است که جهان نگری حتی بر دارندة آن مرجح است و همة هستی در خدمت تعیّن و جلوه گری آن می باشد و بی دلیل نیست که در بند بعدی و بعد از آن نحلة اندیشگی (اسب) بر پیروراستین (سوار) بیاشوبد: «اسب سفید سرکش/ بر صاحب نشسته گشوده است یال خشم/ جویای عزم گمشدة اوست/ می پرسدش ز ولولة صحنه های گرم/ می سوزدش به طعنة خورشیدهای شرم/ ...»

آری، اسب، سوار را با طعنة خورشیدهای شرم می سوزاند و آن راکب درمانده به این حال و روز است: «با صاحب شکسته دل اما نمانده هیچ/ نه ترکش و نه خفتان، شمشیر مرده ات/ خنجر شکسته در تن دیوار/ عزم سترگ مرد بیابان فسرده است/ ...»

اولاً، گویا نسل های پیش از انقلاب که دست کم نیمی از من نیز از آنان و با آنان بود، مقولة شکست را جزئی از مجموعة حیات بشری نمی دانستند و آن را امری غیرمعمول و خلق الساعه می پنداشتند و مطلق نگری ایدئولوژیک شان، همواره ناظر بر پیروزی انکارناپذیر حق بر باطل بوده است.

ثانیاً، به جاست که کلمات تَرکش، خفتان، شمشیر، و خنجر را در کنار اسب و بعد در کنار ترکیب های عزم سترگ، مرد بیابان و... بگذاریم تا به ماهیت مردانه و خشونت بار ایدئولوژی گروهی از آرمان گرایان آن روزگار پی ببریم و هم به معصومیت کودکانة آن دسته از حق طلبانی که خود را به هدر دادند.

ثالثاً، به این هم توجه داشته باشیم که شعر، شعری روایی ست و به سبک و سیاق روایات قدمایی سیری منطقی و منظم و منتظم دارد که روند رویداد بانی آن بوده است.

در بند هشتم، سوار یا پیرو راستین، فارغ از فردیت و اعتماد به نفس ملازم با آن، رو به اسب (جهان نگری) این گونه لابه می کند: «اسب سفید وحشی، مشکن مرا چنین/ بر من مگیر خنجر خونین خشم خویش/ آتش مزن به ریشة خشم سیاه من/ بگذار بخوابد در خواب سرخ خویش/ گرگ غرور گرسنة من...» و از همین رهگذر با ترکیباتی از قبیل خشم سیاه، خواب سرخ، گرگ غرور گرسنه ما را با خشونت ملازم با بدویتی متوجه می کند که در ذات جهان نگری های آیینی- اسطوره یی مستقر است. و سرانجام، از آن جا که این شعر یکی از جوششی ترین شعرهای آتشی ست و لاجرم تداوم آن به حکم شعر بوده است نه به ارادة شاعر، مبتنی بر پیروزی شر بر خیر که لزوماً و همواره با توطئه و دسیسه همراه است و شکست خیر نه براساس کاستی های جهان نگری و ایدئولوژی، نادیدن واقعیات، آرمان گراییِ کور و... است، کار سوار یا همان پیرو راستین به آن بدبینیِ کینه توزانه یی می کشد که آن روستایی خراسانی به آن مبتلا بود. اگر نه این سطور که در بند 5 سطری یازدهم آمده اند، چرا و به چه منظور؟: «هر دست کاو فشارد دست مرا به مهر/ مار فریب دارد پنهان به آستین/ ...» و در بند 5 سطری سیزدهم چگونه و به چه نیت؟: «بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم/ ...»

سرآخر هم همان طور که همة ایده آلیست های رمانتیک و شکست خورده، سوار که به گمان من همان شاعر است و از طریق استحاله با اسب و مدینه فاضله یکی شده است، در واقع خویشتن خویش را به خوش باشی و عیاشی توصیه می کند: «اسب سفید وحشی!/ خوش باش با قصیل تر خویش/ با مادیانی بور و گسسته یال شیه بکش/ ...» اما تناقض هم چنان بر جا می ماند و شاعر در برزخ؛ چرا که اسب به همان منوال: «اندیشناک قلعة مهتاب سوخته است/ .../ یاد عنان گسیختگی هاش/ در قلعه های سوخته ره باز کرده است/ ...»

راستی، مادیان بور و گسسته یال جز آرزوی نریانی بیابانی، آرزوی کی ست.

تهران- شهرزیبا

اسفند 1380

پانویس ها:

1. گزینه اشعار، منوچهر آتشی، چاپ اول 1365، انتشارات مروارید، تهران، صص 38 و 39

2. بدون عنوان، م.رضوان، هنر مقاومت مردم ایران، بدون شناسنامه، ص 23

3. چهار رباعی، منصور اوجی، هنر مقاومت مردم ایران، ص 11

4. امتناع، یانیس ریتسوس، دهلیز و پلکان، ترجمة محمدعلی سپانلو، چاپ اول 1357، انتشارات ققنوس، تهران، ص 75

5. طرح، ناظم حکمت، ترجمة ایرج نوبخت، جزوة شعر 2، مرداد 58، انتشارات پیوند، تهران، ص 64

6. لوح دهم، میرزآقا عسکری، آوازهای جمهوری، چاپ اول مهر 1361، انتشارات هدهد، تهران، ص 80

7. خرده بورژوا، گورکی، جلد سفید، بدون شناسنامه

8. قهرمان اصلی داستان تریستان و ایزوت اثر...

9. روح سگ، فیلمی به کارگردانی جیم جارموش و با بازی فارست وی تاکر

10. هفت سامورایی، فیلمی به کارگردانی آکیرو کورساوا و با بازی توشیرو می فونه

11. سامورایی، فیلمی به کارگردانی ژان پیر ملویل و با بازی الن دلون

* این مقاله در روزنامه ایران با عنوانِ «برتری جهان نگری» بر فرد چاپ شد.

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید مقاله : اسب های سرخ و اسب سفید منوچهر آتشی