پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



ساده‌نویسی، غلط‌نویسی یا نوآوری

  • مشاهده در قالب پی دی اف
Most Hit

گفت‌وگو با مسعود احمدي پيرامون ساده‌نويسي در شعر

سامان، ح‌اصفهاني

ماهنامة انشاء و نویسندگی، سال چهارم، تابستان 1391، ویژه ساده نویسی در شعر، صفحات 12 تا 18

در گستره علم و دانش، می‌توانیم برای مفهوم سادگی به تعریف‌های واحدی برسیم؛ برای نمونه متغیرهایی مانند شمار عناصر، تراکم روابط یا درجه آزادی سیستم در تعریف مفهوم سادگی یا پیچیدگی تعیین‌کننده هستند اما سادگی یا پیچیدگی در ارتباط با هنر (شعر) معنی و منطق دیگری پیدا می‌کنند. حال با در نظر گرفتن این مسأله آیا اساساً برای امر ساده در هنر، به‌ویژه شعر، می‌توان به تعریف واحد یا نظریه واحدی رسید؟ اگر این‌گونه نیست چرا؟ لطفاً پاسخ خود را به شعر ساده یا ساده‌نویسی در شعر هم تعمیم دهید.

به نظر مي‌رسد همان‌طور که فرموديد، اين امر در مورد علوم تجربي و آزمايشگاهي صادق است اما شايد بتوان در عرصة هنر بر ربط محتوي و شکل يا همان مظروف و ظرف تکيه و تأکيد کرد. اگر استاد فقيد دکتر عبدالحسين زرين‌کوب در کتاب «سيري در شعر فارسي» به ربط سادگي ذهن و بيان شاعران اوليه پارسي‌گوي اشاره کرده‌اند، آقای دکتر سيروس شميسا هم در کتاب «سبک‌شناسي شعر» توجه داده‌اند که از ابتداي شکل‌گيري شعر فارسي تا به حال دو شيوه ساده‌گويي و دشوارگويي وجود داشته‌اند. به هر حال بي‌دليل نيست که هر چه روند تکامل تاريخي اجتماعي ما به جلو و جلوتر مي‌رود و شاعران نيز با علم و فلسفه يوناني بيش و بيش‌تر آشنا و دمخور مي‌شوند و تصوف و عرفان ايراني نيز تکوين و تکامل مي‌يابند، ذهن و زبان پیچیده و پيچيده‌تر مي‌شوند که مکتب عراقي به ويژه شعر خواجه حافظ بارزترين و متعادل‌ترين نمود آن است. لابد توجه داريد که آنچه دربارة ربط ذهن و زبان گفتم قانوني خلل‌ناپذير نيست؛ نوع جهان‌نگري، زيبايي‌شناختي و حتي شيوة رويکرد هنرمند به موضوع و مضمون نيز در شيوه بيان و تشکل فرم يا شکل اثر دخيل‌اند. از صنعت‌گران قديم و جديد عرصة شعر که بگذريم، در عصر حاضر هم اشعاري چون «سرزمين هرز»، «سنگ آفتاب» يا «آناباز» به واسطة مضمون و محمول فلسفي، اساطيري، تاريخي، اجتماعي و... خود، و البته نوع نگاه سرايندگان به هستي و زيبايي‌شناختي منبعث از آن، و شيوه رويکرد‌شان به مضمون، کم و بيش آثاري پيچيده‌اند و ديرياب اما اغلب اشعار ژاک پرور شاعر همعصر و هموطن سن‌ژون‌پرس خالقِ «آناباز» ساده‌اند و زودياب. حال اگر توصيه عنصر المعالي کيکاووس ابن اسکندر به فرزندش گيلانشاه دال بر پرهيز از غامض‌گويي و... را که در باب سی و پنجم «قابوسنامه» آمده به خاطر بیاوریم، ناگزیریم این «ساده‌نویسی در شعر» را که پاره‌يي از همعصران ما در بوق و کرنا کرده‌اند و خود را واضع مباني و مبشر آن مي‌دانند، امري مجعول بدانيم که ابداً مبتني و متکي بر اقتضائاتي تاريخي اجتماعي و مطالبه‌يي برخاسته از آن‌ها نيست و لاجرم امري‌ست بيرون از مقولات شعر و شاعري؛ به عبارتي پديداري مبتني بر اقتضائات تاريخي و مطالبه‌يي برخاسته از آن‌ها نيست تا چون «شعر نو» مقبول واقع شود و خواه ناخواه چنان فراگير گردد که صدها شاعر پيشنهادهاي نيما را پي بگيرند و مآلاً بر عمق، وسعت و گونه‌هاي آن بيافزايند و بعضاً خالق آثاري برجسته و ماندگار شوند.

به گمان من، سادگی بر اساس عوامل گوناگونی مانند محتوا، زبان، بیان و... می‌تواند سطوح گوناگونی داشته باشد... مثلاً شعری از علی باباچاهی در سطحی می‌تواند به سادگی برسد و شعر احمدرضا احمدی در سطحی دیگر... و هر کدام از این‌ها هم در عین حفظ استقلال، شکلی از سادگی را نشان بدهد. اما تأکید برخی از شاعران امروز بر یک سطح از ساده‌نوشتن، ما را به سمت نوعی یکسان‌سازی و کسالت زبانی و بیانی خواهد برد... نظر شما چیست؟

درست مي‌فرمایيد. به همين دليل است که آثار واضعين مکتب مصنوع «ساده‌نويسي در شعر» و پيروان‌شان فاقد تشخص است؛ اگرچه سروده‌هاي پاره‌يي از جوانان به واسطة ذهني پوياتر، تر و تازه و جذاب‌تراند اما اغلب متأثر از سهل‌گيري، آسان‌پسندي، کاهلي و پسندي نازل که سردمداران اين جريان و ايادي‌شان مروج آن بوده‌اند، به دام پُر‌نويسي و شلخته‌نويسي‌هايي افتاده‌اند که تميز آثار آنان را از يکديگر نه تنها دشوار که اغلب اوقات غيرممکن مي‌کند، گويي به مصداق «آن خشت بوَد که پُرتوان زد» همة اين اشعار از يک کارخانه بيرون آمده‌اند.

از برآیند گفت‌وگوها، نقدها و اشاره‌های شما در این چند ساله، چنین برداشت می‌کنم که شما نظر مساعدی نسبت به شعر آوانگارد شاعران دهه هفتاد نداشته‌اید... از سوی دیگر، شعر ساده در معنای مطرح شده توسط شمس لنگرودی و... نیز مورد تأیید شما نیست... حال پرسش این‌جاست که شعری که شما می‌پسندید چه‌گونه شعری‌ست؟... یک شعر خوب از دید شما می‌بایست واجد کدام مؤلفه‌ها باشد؟

در مورد صفت پيشرو «آوانگارد» که شاعران جوان دهة هفتاد را به آن متصف کرديد، موافقت چنداني ندارم. شورش شاعران جوان آن دهه اگرچه آرماني بود و عليه ذهن و زبان قدرت محور و اقتدارگراي پدران‌شان اما از آن‌جا که آن هم مبتني بر اقتضائات و مطالبه‌يي تاريخي نبود و لاجرم در غياب آن شرايط مادي و عيني‌يي که سرکردگان را به بينش و دانش و ابزارهاي لازم مجهز مي‌کند صورت پذيرفت، نه‌تنها به اهداف خود نرسيد بلکه موجب اغتشاشي شد که کجروي و انهدام پاره‌يي از استعدادهاي درخشان يکي از نتايج آن است. درباره مدعيات آقاي لنگرودي و رفقاشان هم به حد کافي گفته و نوشته شده است؛ نه فقط به زعم ايشان معاندين و حاسدين، بلکه رفقا و دوستان‌شان از جمله آقايان شهاب مقربين، بهزاد خواجات، ابوالفضل پاشا و... مدعيات بس بي‌پايه و اساس و متناقض ايشان و اعوان و انصارشان را به چالش کشيده و بعضاً به تبعات زيانبار اين مکتب بي‌اصل و نسب اشاره کرده‌اند. گمان نمي‌کنيد اين‌گونه بدعت‌گذاري‌هاي تصنعي، علاوه بر اينکه سوايقي ايدئولوژيک دارند، از ماهيت به غايت خودشيفته، تنگ‌نظر، حريص، جاه‌جو و به تبع اين‌ها فرصت‌طلب بخشي از طبقة متوسط شهرنشين اما هنوز عميقاً روستايي سربرآورده که دفع‌الرجال را به قحط‌الرجال گرفته و عرصة خالي از دانشمندان، هنرمندان و... فرهيخته و کارآزموده و متبحر را ميداني بي‌رقيب و فراخ براي اشغال مسندهايي که بايسته و شايسته آن‌ها نيست؟ به نظر می‌رسد اين گفتة مارکس در «هيجدهم برومر» دربارة آقاياني که اين غوغا را به راه انداخته‌اند نيز بسيار صادق است «هگل، درجايي، بر اين نکته انگشت گذاشته است که همة رويدادها و شخصيت‌هاي بزرگ تاريخ جهان، به اصطلاح دوبار به صحنه مي‌آيند؛ وي فراموش کرده است اضافه کند که بار اول به صورت تراژدي و بار دوم به صورت نمايش خنده‌دار، کوسيدير به جاي دانتون، لويي بلان به جاي روبسپير، ...» و لابد در اين برهه از تاريخ معاصر ما آقاي... به جاي احمد شاملو، آقاي... دست‌کم به جاي مهدي اخوان ثالث و شايد سهراب سپهري، خانم... به جاي فروغ فرخزاد و همان جانشين شاملو در مقام استاد به جاي علامه‌يي چون عبدالحسين زرين‌کوب.

به هر حال بنده هم به حد دانش و بينش و بنابر پسند خود از گونه‌هاي متفاوت شعر بهره‌مي‌برم و لذت اما به شعر سهل و ممتنع که قريب به نهصد سال پيش عنصر المعالي آن را توصيه نمود، علاقه و توجه ويژه‌يي دارم؛ شعري که عارف و عامي هر يک به حد بضاعت از آن بهره‌مند و متلذذ مي‌شوند. بارزترين مؤلفة چنين شعري ربط تنگاتنگ عناصر شاکلة دروني آن است که به وقت خلق به حکم شعوري شورمند و به ياري تسلط همه جانبه بر ابزار کار که همان زبان و ملحقات به آن است، در زباني جذاب و روان نه تنها متشکل که متشخص مي‌شود. گمان نبريم که شعر شاعران پسامدرن و... از اين ويژگي‌ها کاملاً بي‌بهره‌اند؛ در زير پوست چندلايه و نامتعارف اشعار زبدة اين گروه از شاعران نيز علي‌رغم همة حذف‌ها، فاصله‌گذاري‌ها، نانويسي‌ها، غريبه‌گرداني‌ها و... که به گسست مي‌انجامند، عناصر شاکله به واسطة مشارکت خلاق مخاطب فرهيخته و هوشمند مرتبط و همبسته مي‌شوند. به عبارتی پسا‌مدرن‌ترین آثار هنری نیز به نوعی ساختمند و متشکل‌اند و این همان شکل ذهنی هنرمند است که در اثری پسامدرن به مدد دانش، بینش، ذوق و... مخاطب خلاق شکل عینی خود را باز می‌یابد؛ گیریم که این شکل بنابر تأویل و تفسیر و پسند و... هر مخاطب با اشکال بازآفرینی شدة دیگر مخاطبین اثر، تفاوت‌هایی داشته باشد.

به نظر می‌رسد که عنوان ساده‌نویسی به دلیل فقدان نظریه مستدل و البته کلی بودن آن، بیش‌تر بیان‌گر یک رویکرد است، که این رویکرد محصول انتخاب در یک وضعیت بحرانی‌ست؛ به این معنی که برخوردهای بوطیقایی و زبانی در شعر دهه هفتاد موجب بالا رفتن ضریب آسیب‌ شعر معاصر و در نتیجه زبان فارسی شده که نتیجه آن بحرانی غیر پویا بوده است... آیا می‌توان این‌طور برداشت کرد که تأکید بر هرچه ساده‌تر نوشتن شعر، تلاشِ این گروه از شاعران بوده تا به زعم خود، با جذب مخاطب بیش‌تر، تلاش کنند شعر را از این بحران نامطلوب خارج کنند؟

چنين دريافتي را به جد نادرست مي‌دانم. بگذريم که پاي زبان فارسي سرکردگان اين جريان به شدت مي‌لنگد و خواه ناخواه بخشي از اهداف مفروض اين گروه يعني ترميم زبان صدمه ديده فارسي موضوعيت خود را از دست مي‌دهد. باري، بنده بر اين باورم که برپاکنندگان اين غوغا با تکيه بر عوام‌گرايي‌يي که بر همة شئون اجتماعي ما سايه افکنده و هر دم بيش از پيش و از جوانب گوناگون تأييد و تبليغ و ترويج مي‌شود و لاجرم عرصه را بر روشنفکران اصيل از جمله هنرمندان راستين چنان تنگ کرده و مي‌کند که اگر نه به نفي‌بَلَد به انزوايي ناگزير تن‌دهنده، به سايقة مطامعي حقير که خاصة شبه‌روشنفکران شبه طبقة خرده‌پايان است، غوغايي به راه انداخته‌اند تا ميدان‌دار ميدان خالي از اغيار باشند و سرو قامتان برهوت. اين بخش از شبه طبقه متوسطِ و به ظاهر شهري فاقد آن روح بزرگي‌ست که لازمة افکار و افعال متعالي‌ست. به همين روي حضرات مورد نظر فاقد آن صلاحيت‌هاي علمي و اخلاقي‌يي بوده‌اند که حتي با جانبداران و مدافعين شعر مشهور به شعر دهة هفتاد برخوردي نقادانه داشته باشند. در ميان اين جمع حتي يک تن نبوده و نيست که ياراي مقابله‌يي نظري با کساني چون آقايان شهريار وقفي‌پور، هوشيار انصاري‌فر، شمس آقاجاني، اميد شمس و... را داشته باشد؛ اگرچه اينان هم به همان دلايل که عرض شد بالاخص عدم شرايط عيني به انزوا رانده شدند، با اين حال در بازانديشيِ ذهن و زبان مقتدر نقشي بايسته و بسزا داشته‌اند.

برخی از منتقدان شما بر این گمان هستند که مشکل شما با ساده‌نویسانِ دهه هشتادی نه مشکلی از سرِ دغدغه‌های ادبی، که مسأله‌ای شخصی‌ست؛ این که شما به پاره‌ای از شعرهای شمس لنگرودی ضعف تألیف را وارد می‌دانید، درصورتی که شعر او به مراتب بیش از شعر شاعرانی مانند علی باباچاهی و... به اسلوب نگارش و دستور متعارف زبان وفادار است... برای این‌چنین نقدهایی چه پاسخی دارید؟

بنده جز يکي دو دفاعيه به ظاهر فاضلانه و سراپا معيوب و مغلوط که در روزنامه «شرق» چاپ شده‌اند، مطلب قابل اعتنا و درخور پاسخي در هيچ کجا نديده‌ام. اگر حضرتعالي نشاني نقدهايي مستدل و مستند را بفرماييد، سپاسگزار مي‌شوم. به يک مورد از اين به اصطلاح نقدها در يادداشت «شبه‌روشنفکر و اخلاق منحط» که هنوز در وبگاهم «آن‌ديگري» مندرج است اشاره‌يي داشته و حد بضاعت نويسنده آن ملغمة سراپا تحريف و مغالطه را، بالاخص در حوزه زبان و ادب فارسي نشان داده‌ام. سخنان محفلي و مجلسي و وارد نمودن اتهاماتي سخيف از نوع آنچه که جنابعالي نقل قول فرموديد، علاوه بر اينکه دال بر سستي بنيادهاي امر مورد دفاع است، مؤيد عدم بضاعت علمي و جسارت اخلاقي مراد و مريداني بي‌مايه و تنک‌مايه است که مطامع حقير و مشترکي را دنبال مي‌نمايند. ترديد دارم که اين به گفتة شما منتقدان به مقالة «درک عوامانه از ذهن و زبان يا ترفند فرصت‌طلبانه؟» و مصاحبه‌هاي «جبران فقدان و شکست يا ساده‌نويسي در شعر؟» و «ساده‌نويسي، مخاطب عام يا ترويج سهل‌گيري و آسان‌پسندي» بنده که به ترتيب در روزنامه «شرق» مجله «خوانش» و روزنامه «روزگار» چاپ شده‌اند و هم‌اکنون در وبگاهم «www.Andigari.com» موجوداند، نگاهي انداخته باشند؛ اين از خصوصيات همة مريدان، و هم جانبداران ايدئولوژي‌زده و خودباختگان است که به جاي تأمل در آراء و نظرات منقدين و منتقدين با اتهاماتي از اين دست مخالفين را مرعوب و منکوب نمايند. يکي از دلايل باور به جرياني تا اين اندازه بي‌پايه و بي‌مايه عدم اعتماد به نفس است. درنگ در اين جمله از اريک هوفر نويسنده کتاب «پير و راستين» خالي از فايده نيست «هرچه شخص در ادعاي برتري خويش کم‌تر موجه باشد، آمادگي بيش‌تري دارد تا همة برتري‌ها را به ملت، ...، نژاد يا آرمان مقدس خود نسبت دهد.»

با اين همه، اگر اغراض شخصي در نقد اين جريان مؤثر بوده‌اند، ناگزير نه فقط بنده که انبوه منقدين و منتقدين «ساده‌نويسي در شعر» از جمله خانم‌ها آزيتا قهرمان، آتوسا گرانمايه، مريم خدايگان و... و آقايان سعيد سلطاني طارمي، شهاب مقربين، مهرداد فلاح، منصور خورشيدي، بهزاد خواجات، ابوالفضل پاشا، حسين ايمانيان و... و حتي يکي از زبده‌ترين و حرفه‌يي‌ترين ناقدين ما يعني آقاي مشيت علايي که در مصاحبه‌يي مندرج در روزنامه «اعتماد» مورخ يکشنبه سوم ارديبهشت سال جاري مستدل و مستند اعتبار مقولة «ساده‌نويسي» را به چالش کشيده‌اند، بنابر اغراض شخصي با کس يا کساني تسويه حساب کرده‌اند. به زودي به يکي دو پاره از متن جناب علایی که به گمان بنده خلل‌پذيرند، خواهم پرداخت اما بخشي از نظرات و همة مؤاخذ گفته‌ها و نوشته‌هاي ديگر منتقديني که در اين‌جا از آنان نام برده‌ام، بي کم و کاست در متن و پانويس‌هاي مقالة «درک عوامانه از ذهن و زبان يا ترفند فرصت‌طلبانه» در اختبار خوانندگان گذارده‌ام. دربارة ضعف تأليف‌ها و اغلاط فاحش دستوري و انبوهي از کاستي‌های ديگر که به خاطر مودتي مسبوق به سابقه و سوء‌استفادة احتمالي معاندين با خويشتنداري بسيار به اشارتي اکتفا کرده‌ام، و چنين به نظر مي‌رسد که آن منتقدين بنابر آن اشارات بنده را مغرض قلمداد مي‌کنند بايد به عرض برسانم که نحوگريزي عالمانه و هوشمندانه که فقط و فقط به حکم شعوري شورمند و طبیعتاً به وقت خلق اثر صورت مي‌پذيرد، با غلط‌نويسي‌هاي ناشي از عدم اطلاع از چند و چون و قواعد زباني که با آن مي‌نويسيم فرق بسيار دارد. آقاي باباچاهي نه‌تنها در نثر که در بسياري از مجموعه‌هاي پيش و پيشين خود از جمله در «آواي دريا مردان» احاطة همه‌جانبه خود را بر زبان و ادب فارسي نشان داده‌اند و اگر دقت بفرماييد ملاحظه خواهید کرد که بسياري از نوآوري‌هاي زباني ايشان بر اصولي استوارند که پاي در اشراف بر زبان مادري دارند. گذشته از اين، ايشان از مدعيان عالم ساخت‌شکني، آشنايي‌زدايي و... هستند اما آنان که دمادم بر طبل میان تُهی ساده‌نویسی می‌کوبند، چنانچه بی‌هیچ ضرورتی از جمله تحمیلات وزن و قافیه و ردیف و یا رعایت دقایق صناعاتی چون «لَف و نشر» و... قید را در جای صفت بکار برند، یا «وجه شبه» را با دیگر ارکان صنعت تشبیه به اشتباه گیرند و یا خدایی ناکرده ندانند که علوفه جمع علف است، چه...؟ اغلاط فاحش دستوری و ضعف تألیف‌هایی را که به انحاء گوناگون و در طول سالیان مکرر شده‌اند، بالاخص از جانب مدعیان بشارت ساده‌نویسی نمی‌توان جز به حساب بی‌خبری از زبان و ادب سرزمین مادری گذارد. اگر بنده جمله‌یی این‌گونه بنویسم یا بگویم «... دلالت بر... نیست» و ندانم که درست این جمله بدین قرار است «... دلالت بر... ندارد» و شما آن را به حساب ساخت‌شکنی و غریبه‌گردانی و گریز از دستور تجویزی بگذارید، بی‌تردید حضرتعالی نیز چون بنده به تمامی از زبان مادری خود بی‌خبرید و یا مغرض. این جملات را که در مقدمة «شعر نو از آغاز تا امروز» آمده‌اند، بنده ننوشته‌ام؛ استادی نوشته‌اند که احاطة همه‌جانبه‌شان بر زبان و ادب فارسی زبانزد است «و خط دیگر که نماینده‌اش... است. شاعری که در عرض چند سال با کتاب‌های گوناگون و خاصه با دو کتاب اخیرش (و نه زبان فارسیِ آن که گاه از ضعف شاعر نشان دارد و چنین پیداست که به پرداخت واژگان و ترکیب‌های شعراش چندان اهمیت نمی‌دهد) نشان داد که...»

به زعم من آن استاد فقید قریب به ۲۰ سال پیش، چنان‌که رسم همة بزرگان است، با متانت و درایت تمام، به فقر عمیق و وسیع زبانیِ شاعری اشاره کرده‌اند که امروزه مدعی تاج و تخت سرزمین شعر است و یکی از رفقای هم‌ولایتی و هم‌مسلک او، کرسی استادی دانشگاه (لابد دانشگاه تهران) را حق مسلم وی می‌داند.

به فرض قبول این مسأله، آیا نمی‌شود این موضوع را به دخل و تصرف شاعر در بیان و زبان نسبت داد؟

اجازه بفرمایید که بیش از این چوب در این گنداب نگردانیم. باور بفرمایید بی‌خبری از چند و چون زبان و ادب پارسی بعضی از این مدعیان، در طول تاریخ ادبیات ما بی‌نظیر است. در ضمن توجه داشته باشیم که جناب علایی به واسطة پاره‌یی رعایت‌ها به شبیه‌سازی نامعقولی متوسل شده‌اند که به زودی مفصل و مشروح به آن خواهم پرداخت و نشان خواهم که چرا و چگونه شاعران بزرگ بر معانی کلمات و ظرفیت‌های زبان و... می‌افزایند و نمی‌توان در قیاسی مع‌الفارق هر غلط‌نویسیِ ناشی از جهل را هم مرتبة نوآوری‌های عالمانه جلوه داد؛ گیریم که ایشان در ادامة آن همانند‌سازی محبانه، این‌گونه ترمیم تقصیر کرده‌اند «هنجار‌شکنی حق شاعرانی است که به زبان اشراف دارند و نباید دست‌آویز ساده‌انگاری و نه ساده‌نویسی قرار گیرد.»

بسیار خوب؛ بحث بر سر همین اشراف بر زبان است ولاغیر. بهتر نیست به جای ادامة این مبحث، برای حسن ختام گزینه‌هایی از سخنان جناب علایی در مصاحبة مذکور را روخوانی کنیم؟ «شعر این دوره فاقد یک جریان مهم- مثل شعر حجم- یا شعر اصطلاحاً سپید دهة ۴۰ یا یک چهره محوری مثل شاملو است.»، «سوق دادن شاعران جوان به سرودن شعرهای کوتاه غنایی نثرگونة کم مایه به تقویت روحیة باندبازی و تعمیق فرهنگ حیدری نعمتی- که این آب و خاک بسیار مستعد آن است- کمک کرده است.»، «دستاوردهای شعر مدرن دهه‌های ۴۰ و ۵۰ در قیاس با دست‌آوردهای دورة مورد نظر ما در طراز بسیار بالاتری جا دارد.»، «حفظ سلامت و شفافیت زبان مهم دیگری است که شاعران این دوره به آن بی‌اعتنا بوده‌اند.»، «سادگی هرگز تنها معیار شاعرانگی نبوده و حتی باید گفت اصلاً معیار نبوده است.»

آیا اگر شاعران ساده‌نویس، شعرهایی سالم و بدون ضعف تألیف ارائه دهند، این رویکرد را واجد موضوعیت طرح شدن- به شکلی که امروز- می‌دانید؟

همان‌طور که بارها عرض کرده‌ام، جریان مورد نظر حضرتعالی، جریانی مجعول و مصنوع است و طبیعتاً فاقد موضوعیت و وجاهت تاریخی و خواه ناخواه بی‌بهره از مبانی نظری مستدل و مستند. از شهید بلخی و رودکی سمرقندی تا سعدی شیرازی و از امثال وی تا ایرج میرزا و ملک‌الشعرا بهار و از اینان تا... کهکشانی از ساده‌نویسان فارسی‌دان و اغلب ادیب داشته‌ایم.

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید مصاحبه : ساده‌نویسی، غلط‌نویسی یا نوآوری