پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



جبران فقدان و شکست یا ساده‌نویسی در شعر؟

  • مشاهده در قالب پی دی اف
Most Hit

گفت وگو با مسعود احمدی

احمدرضا سرابی

مجلة خوانش، شماره 11 ، پاییز 1389 ، صفحات 80 تا 84

مسعود احمدی نه وبلاگ دارد، نه سایت، نه دارودسته نه کارگاه شعر اما همواره در متن جریان ها و بحث های ادبی حضور تأثیرگذاری داشته است. پشتوانه ی این حضور تدریس ادبیات و فلسفه در سال های دورتر و سیزده کتابی است که از او در این سه دهه انتشار یافته است. وی هم اکنون دبیر صفحات شعر مجله «نگاه نو» است و پیشتر نیز مسئولیت بخش ادبی مجلات «فرهنگ توسعه»، «زنان» و صفحات شعر مجله «دنیای سخن» با او بوده است. به جهت حضور به عنوان سرویراستار انتشارات «فکر روز» و نشر «همراه» در دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد او چند داستان نویس تازه نفس را نیز به جامعه ادبی معرفی کرده است. رودررویی (گاهی یک تنه) با جریانات انحرافی در فضای ادبی او را به سمت مقاله نویسی کشانده؛ نثر پخته و بی غلط (که این روزها کمیاب است) ویژگی مهم مقاله های اوست. مجموعه مقاله ی او با عنوان «قدرت، زبان و زن» را نشر «اختران» بزودی منتشر می کند. «دارم به آخر خودم نزدیک می شوم» و «وصیت مرده ی بعد از این»، دو مجموعه شعر در دست چاپ مسعود احمدی است.

این گفتگو ناگزیر به سمت جریانی رفته که تازگی ها با عنوان ساده نویسی در شعر برپا شده است.

علیرغم اینکه از دهة هفتاد تاکنون مباحثی همچون کثرت‌گرایی، مرکزگریزی، گسسته‌نمایی، چندصدایی، فروپاشی کلان روایت‌ها و... مطرح و به کرات در گفته‌ها و نوشته‌های شاعران و نویسندگان و منتقدان مطرح شده است، چرا در عمل بعضی از هم دوره‌ای‌ها و هم‌نسلان شما توی سیاه‌چادرها نشسته‌اند و تفنگچی‌هایشان را به فضای مجازی و روزنامه‌ها گسیل کرده‌اند تا دربارة آن‌ها انشاء بنویسند، گفتگو و مصاحبه‌هاشان را جمع‌آوری کنند تا از این طریق صاحب نوعی اقتدار شوند؟

اجازه می‌خواهم با تأکید بر استعاره‌های بسیار به‌جا و ظریفی چون «سیاه‌چادر»، «تفنگچی» که حضرتعالی با هوشمندیِ تمام آن‌ها را در این پرسش خود بکار بردید، ابتدا به مقوله یی‌ بپردازم که منشأ اتفاقاتی تا این‌حد اسف‌انگیز و زیان بار است.

بارها به این نکتة اساسی توجه داده‌ام که تاکنون زیرساخت‌های همة ادوار تاریخی از شاکله‌هایی همانند از جمله مالکیت همه جانبة مردانه برخوردار بوده‌اند که حتی در عصر تولید انبوه صنعتی و مدرنیتة ملازم با آن، فرهنگ اقتدارگرای پدرشاهی را باز تولید کرده‌اند. این دریافت بنده برخلاف جزم‌اندیشی اقتصادیِ مارکس و پیروانش تأکید بر عملکرد فرهنگ دیرین و دیرین‌تر و تأثیرات مخرب و بازدارندة آن است که گاه تحولات زیر ساختی را متوقف و بی‌اثر می‌کنند؛ به ویژه در سرزمین‌هایی که هنوز میان سنت و مدرنیته دست و پا می‌زنند. به یاد داشته باشیم که آن مشترکات زیرساختی قطعیت و قاطعیت‌های پدرسالارانه‌یی را بقاء و دوام بخشیدند که فلاسفه و متفکرین عصر خرد نیز نادانسته و ناخواسته مقوم آن‌ها بودند که امروزه اندیشمندان و نظریه‌پردازان عصر تولید و فروش اطلاعات که به متفکرین دوران پساصنعتی، پساساختارگرایی، پسا مدرن و... مشهورند، علیه آن‌ها قیام کرده‌اند. لذا ابداً تعجب‌آور نیست که جمعی از به اصطلاح روشنفکران ما علی رغم همة مدعیات آزادی‌خواهانه که باید بر پذیرش غیریت و غیر استوار باشند، به سایقة همان فرهنگ برتری‌طلب و سلطه‌جوی پدرشاهی، به ویژه نوع جهان سومی آن که دیرین‌تر و دیرپاتر است، در عرصة هنر و ادبیات نیز به شیوه‌های ایلی و طایفه یی عمل کنند و به روش‌های سخیفی متوسل شوند که در این مملکت سابقه‌یی تاریخی و طولانی دارند.

می‌دانیم که مارکسیسم ارتدکس از دل مدرنیته سر برآورد و به واسطة مؤلفه‌های کهن، برخلاف تصور مبشر آن در جوامعی واپس‌مانده مقبول واقع شد که فرهنگ پدرشاهی درونی شده در همة شئون حیات اجتماعی و اختصاصی مردم آن جاری و ساری بود؛ فرهنگی که منویات سلطه‌طلبانه و سلطه‌گرانة توده‌ها را در رهبرانی کاریزما چون استالین و مائو و ... متجسد کرد اما یکی از شیوه‌های نوعِ وابستة آن برای کسب قدرت کودتای خزنده از طریق نفوذ در مؤسسات اقتصادی و فرهنگی و هم تأسیس نهادهایی بوده است تا با ایجاد شغل و عرصة ابراز وجود برای جوانان بی‌پناه و بعضاً مستعد، ضمن جذب نیرو به تربیت پیروانی مؤمن بپردازند که نقشی بیش از یک تفنگچی نداشته و نخواهند داشت. در دهة هفتاد عده یی از جوانان اغلب مستعد و تیزهوش، بی‌اعتنا به شرایط تاریخی و واقعیات اجتماعی محاط بر خود و متأثر از آراء و پیشنهادهای فلاسفه و نظریه‌پردازان جهان پساصنعتی که مبتنی بر روند نوپای تولید و فروش اطلاعات است، برخلاف بعضی از هم نسلان خود که برای تکیه بر اریکة پدران شتابی حیرت‌انگیز داشتند، علیه ذهن و زبانی شوریدند که در باز تولید اقتدار نیاکانشان نقشی جدی و تعیین کننده دارد.

با این اوصاف آیا راهی برای خروج از این جریان نوچه‌پروری و مرید و مرادبازی وجود دارد؟

به زعم من تا وقتی که مالکیت انحصاری و همه جانبة مردانه باز تولید می‌شود و ناگزیر در خانة زبان پدری بسر می‌بریم، این به قول شما جریان، نه تنها دوام بلکه قوام بیشتری خواهد یافت؛ گیریم در صوری به ظاهر تازه و باب روز. می‌خواهم بگویم این فرقه‌گرایی و تبعات آن، مختص این جای از جهان نیست اما در جوامع مدرن که نقد از جایگاه و پایگاه محکمی برخوردار است و رواداری و مدارا جزیی از فرهنگ مردم‌اند، کردارهایی تا این حد حقیر و سخیف نه خاستگاهی دارند و نه امکانی برای ظهور و بروز. لذا پیدایی و پایایی مکاتب فکری و هنری حتی مکاتب ضد سرمایه‌داری‌یی چون رمانتسیم که بر احیاء هویت و روابط شریف انسانی تأکید دارند و نیز دادئیسم که مبشر نوعی هیچ‌انگاری و انکارگرایی‌ست و در نهایت رودرروی وضعیت موجود، جریاناتی اصیل و برآمده از اقتضائات مرحله یی از روند سرمایه‌داری صنعتی‌اند که در راستای تولید انبوه و مصرفِ بی‌مرز به هدم هویت و امحاء فردیت کمر بسته است تا انسانی شیئی شده و لاجرم بدون فکر و فاقد آرمان و اهداف بزرگ به مثابة چرخ ‌دنده‌یی از ماشین عظیم تولید و مصرف فقط به وظایف محوله عمل نماید، گیریم که بر خلاف همة کوشش‌های مذورانة رسانه‌یی و... چندان هم موفق نبوده است و هنوز روح بشر زنده است و در تکاپو.

نیما چاره‌ای جز تبیین و توضیح بدعت‌هایش نداشت اما بعدها کسانی مثل رویایی جریان‌هایی بوجود آوردند. در دهة هفتاد و هشتاد هم این جریان‌سازی‌ها با عنوان‌هایی مثل شعر گفتار، شعر وضعیت و... ادامه پیدا می‌کند. به نظر شما این جریان سازی‌ها هم برای همان کسب قدرت و تثبیت اقتدار پدرشاهی است یا ضرورتی دیگر؟

بدعت‌ها و بدایع نیما فرآورد اقتضائات و مطالبات انقلابی آزادی‌خواهانه و البته ناتمام به نام مشروطه بوده‌اند که بیشتر متأثر از دگرگونی‌های عظیمی چون انقلاب کبیر فرانسه شکل گرفت تا بر مبنای تطورات زیرساختیِ بومی و مطالبات برخاسته از آن‌ها. بنابراین همان‌طور که اشاره کردید، پدر شعر نو هم مانند هر بدعت‌گذار اصیلی ناچار به تبیین و تشریح مبانی نوآوری‌های خود بود ولی جریانی که رویایی به راه انداخت منبعث از توسعة فرمایشی و نمایشی عصر وابستگیِ متکی بر صنعت مونتاژ و بقایای کارآمد شیوه‌های تولید پیشامدرن است و خواه ناخواه برگرفته از دستاوردهای فرهنگی غرب. به هر حال نمی‌توان رویایی را که هم بر زبان و ادب فارسی اشراف کافی دارد و هم بر فرهنگ و ادب غرب و زبان فرانسه، با بعضی از مدعیان نوآوری دهه‌های هفتاد و هشتاد مقایسه کرد؛ اگر چه در اغلب سروده‌های اخیر وی شعریت شعر مغفول می‌ماند و صناعت بر جوهرة شعری پیشی می‌گیرد. بسیاری از شگردها و بازی‌های زبانی او ضمن آنکه بر ظرفیت صناعات ادبی ما می‌افزایند، حیرت‌آور و لذتبخش‌اند و از بابت زبان بی‌کم وکاست و بدون نقص. به هر تقدیر بر این باورم که منشأ این جریان‌سازی نیز همان فرهنگ قدرت‌مدار و برتری‌طلب است. ناگفته نماند علی رغم همة زیاده‌روی‌ها و تکرارهای ملال‌آوری که اخیراً تعدیل شده‌اند، کوشش‌های باباچاهی عالمانه‌تر و هوشمندانه‌تر‌اند.

شما وسوسه نشده‌اید نامی برای نوع شعرتان انتخاب کنید که بعداً بگویند مثلاً مسعود احمدی مبدع شعر فلان و بهمان است؟

ابداً؛ اولاً من میان مکتب و سبک فرقی عمیق می‌بینم که به اختصار به این تفاوت در مقالة «متافیزیک حضور، مکتب و سبک» پرداخته‌ام. ثانیاً عصر این مکتب‌سازی‌های عامدانه را مختومه می‌دانم. ثالثاً همان‌طور که عرض کردم قضاوت نهایی دربارة شخصیت هر یک از کوشندگان عرصه‌های گوناگون از جمله عرصة هنر و ادبیات و محصول تلاش‌های آنان با تاریخ است و فقط با تاریخ.

به نظر شما ساده‌نویسی در شعر ادامة همان جریان‌هاست؟ چه چیز شما را به واکنش واداشته است؟ با شعر ساده مشکل دارید یا با داشتن مخاطب بیش‌تر برای شعر؟

جریانی که اخیراً و به قول شما بعضی از هم‌نسلان من با اسم بی‌مسمای «ساده نویسی در شعر» به راه انداخته‌اند، جریانی کاملاً مصنوع است که پیشاپیش و به همان شیوه که مختصری دربارة آن گفتم، مدافعان مؤمن و به گفتة شما تفگنچی‌هایش جذب و تربیت شده‌اند تا در این مرحله از گذار که طبقة متوسط جدید هنوز کم جان و جنم است و طبعاً ناتوان از احیاء و ابقاء شایسته‌سالاری، آدم‌های متوسط و زیرمتوسطی را بربکشند و در عرصة هنر به جای بر حق بزرگانی چون شاملو و فروغ بنشانند و در حیطة تعلیم و تربیت در مقام اساتیدی همانند دکتر عبدالحسین زرین‌کوب و دکتر محمدرضا شفیعی‌کدکنی که بعضاً در حوزة شعر نیز جایی بایسته و شایسته دارند. شاید این رفقا با این توهم که در این برهة به ناگزیر پر افت‌وخیز تاریخ معاصر، قحط‌الرجال است نه دفع‌الرجال، فرصت را مناسب دیده‌اند که حقانیتی مجعول و موهوم را به اثبات برسانند؛ اگرنه می‌پذیرفتند که تصدیق جاهل مصداق تکذیب عالم است و آنکه چون «من»ی را در ردیف سعدی و... قرار می‌دهد یا نادانِ کودن و شیفته یی‌ست یا مجیزگوی مزدبگیر و صله‌بستانی و یا رندی عالم که هوشمندانه عدم اطلاع مرا از چند و چونِ زبان و ادب سرزمین مادری یادآور می‌شود. به هر حال، به گمان من علاوه بر تعلقات قومی و بومی که از عناصر فرهنگ پیشامدرن‌اند، انگیزه‌های دیگری به خصوص انگیزه یی ایدئولوژیک- سیاسی در به راه‌اندازی این جریان و جنجال دخیل بوده است. به نظر می‌رسد گروهی از رفقا که در عرصة ایدئولوژی و سیاست شکستی خفت‌بار خورده‌اند، ترجیح داده‌اند به جای نقد و بررسی دستگاه فکری خود و روش‌های فرصت‌طلبانه و طبعاً مذورانة کسب قدرت، با تشبث به آوازه‌گری و غوغاسالاری نه فقط به منتقدین دیروز و امروز خود بلکه دست‌کم به جمعی از مردم بقبولانند که ایشان و هم‌فکران‌شان از عالم‌ترین و با هوش‌ترین و مستعدترین‌ها حتی در حیطة فرهنگ و هنر بوده‌اند و دلایل شکست آنان را در جا و جاهای دیگر باید جستجو کرد؛ لابد در جهل توده‌ها و در خرده‌بینی و تنگ‌نظری طبقه یا شبه‌طبقة خرده بورژوازی که خاستگاه طبقاتی اغلب روشنفکران بوده است. اگر علی باباچاهی را که اخیراً میان او و بعضی از سردمداران این جریان صلح افتاده و احتمالاً هر دو طرف این بیت حافظ را ورد زبان کرده‌اند «شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد/ صوفیان رقص‌کنان ساغر شکرانه زدند»، از فهرست اسامی داوران جایزه جدیدالولادة «نیما» حذف کنیم و سوابق همفکری و همکاری و مودت اغلب اعضاء هیأت داوران جایزة یاد شده را به یاد بیاوریم و هم در فهرست اسامی جایزه‌بگیران و صله‌بستان‌های سال‌های اخیر تأمل نمائیم، آن وقت از این حیرت نخواهیم کرد که بانویی لابد عالم و خلاق هم جایزة دشیل همت را که به پاس تلاش برای احقاق حقوق بشر اعطاء می‌شود اخذ می‌کند و هم جایزة پروین اعتصامی را از دست وزیر وقت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. و هم از اینکه مکرمه یی دیگر تا همین دو سه سال پیش عضو دائمی هیأت‌هایی بود که در مسافرت‌های برون‌مرزی شعر معاصر ما را نمایندگی می‌کردند تعجب نخواهیم کرد. لطفاً چندان در واژة اخذ که اخاذی مشتقی از آن است درنگ نفرمائید. شاید این دسته از رفقا دست‌کم از تاریخ معاصر نیاموخته‌اند که تاریخ قاضیِ صدیق و بی‌رحمی‌ست و یکی از مختصات این دوران از تاریخ مردم ما تشکل حافظه یی تاریخی‌ست که همة زشتکاری‌ها‌ی ما را ثبت و ضبط کرده است و می‌کند و نیز نیاموخته‌اند که در این روزگار که به عصر اطلاعات موسوم است، ابداً نمی‌توان حقایق و واقعیات را مسخ یا پنهان نمود. آرزو دارم که بیش از این در این گنداب چوب نگردانم و به شگردها و ترفندهای عوام‌فریبانه یی نپردازم که در این آب و خاک مسبوق به سابقه‌اند و به تمامی مستعمل و اسقاط.

با این‌حال باید بگویم علاوه بر اینکه نوشته‌ها و گفته‌های پا در هوا و متناقض به اصطلاح مبشران «ساده نویسی در شعر» را توهینی به شعور اهل فرهنگ و ادب از جمله مخاطبین می‌دانم، آن را نوعی مصادره و غصبِ محصول تلاش‌های جمعی از شاعران چند دهة اخیر نیز به حساب می‌آورم. احتمالاً مقالة نسبتاً مفصل بنده را با عنوان «درک عوامانه از ذهن و زبان یا ترفند فرصت‌طلبانه؟» در شرقِ روزهای پنجشنبه 28 و یکشنبه 31 مرداد سال جاری دیده‌اید. شاید به زعم این آقایان، اهل فرهنگ و هنر این آب و خاک نه از پیشینة شعر فارسی باخبراند و نه از چند و چون روند تکاملی آن تا نیما و بعد از وی. گذشته از این‌ها بر این عقیده‌ام که این طرز تلقی از شعر و ترویج آن، اشاعة سهل‌گیری و آسان‌پسندی و ابتذال و مآلاً مقوم عوام‌گرایی یا پوپولیسمی‌ست «populism» که متاسفانه بر همة شئون اجتماعی ما سایه انداخته. می‌دانید که حتی در اغلب آثار محققین و مورخین و مدرسین ادبی معاصر ما بخشی به شعر ساده اختصاص یافته؟ اجازه بدهید چند سطری از مبحثی را که ذیل عنوان «شعر ساده و شعر دشوار» در کتاب «سبک شناسی شعر» آقای دکتر سیروس شمیسا آمده، گواه بگیرم «در صفحات گذشته شرح دادیم که یکی از جریان‌های کلی در شعر فارسی وجود دو شیوة ساده و روان‌گویی و دشوار و مبهم‌گویی است. شعر ساده هر چند در همة ادوار شعر فارسی مشاهده می‌شود اما بسامد آن در سبک خراسانی بیشتر از سبک عراقی و مخصوصاً هندی است...» در ضمن شعر من سخت و دشواریاب نبوده و اگر قرار باشد در میان معاصرین حی و حاضر به دنبال مبشر ساده‌نویسی بگردیم، شاید یکی از اولین مبشرین بنده باشم؛ امیدوارم «دوندة خسته»ام را که پائیز 1367 به چاپ رسید، دیده باشید.

خیلی‌ها در این مدت دربارة شعر ساده اظهار نظر کرده‌اند، از جمله شما که با آن به مخالفت بر خاسته‌اید. اما نه مبشر ساده‌نویسی تعریفی از این نوع شعر به دست داده است و نه شما به عنوان مخالف جدی این جریان. این همه اظهارنظر در مورد چیزی که تعریف نشده است، عجیب نیست؟ تعریفی برای شعر ساده دارید؟ آیا می‌شود مثلاً به این شعر گفت مینی‌مال؟

بحث بر سر شعر ساده یا دشوار نبوده است. به جز یکی دو نفر از مریدان، مابقیِ اظهار نظرکنندگان در نقد جریانی مصنوع و مجعول و تبعات خسارت‌بار آن کوشیده‌اند که رفقا به راه انداخته‌اند و هم در واکاوی انگیزه‌های سازندگان این جریان. همان‌طور که عرض کردم ساده‌نویسی و دشوارنویسی سابقه یی به قدمت شعر فارسی دارند و به فهم من سادگی و پیچیدگی یک اثر اصیل ربطی تنگاتنگ با مضمون و محمولی دارد که اثر حامل آن است، به عبارتی اگر هنرمند بر ابزار کارش مسلط باشد، ذهن و زبان آثار وی در هم تنیده و انفکاک‌ناپذیراند. ضمناً بنابر تعریف، هر کوتاه‌نوشتة کم‌عمق و طبعاً بدون ژرف‌ساخت را نمی‌توان به مینی‌مالسیم نسبت داد؛ ایجاز اثر مینی‌مال کیفی‌ست نه کمی.

به نظرم سادگی و پیچیدگی یک اثر ربط مستقیم با فردیت و نوع نگاه ویژة صاحب اثر دارد. نه می‌شود سادگی را به کسی پیشنهاد داد نه پیچیدگی را. مثلاً بوف‌کور و سه قطره خون بسیار پیچیده هستند. کیارستمی راه و فرمی ساده برای بیان مفاهیم پیچیده پیدا می‌کند اما دیوید لینچ در نوع نگاه و ساختار پیچیده است. نمی‌شود گفت بزرگراه گم شده و جادة مالهالند ساده هستند. این‌ها درکنار هم هستند نه رو در روی هم و هر یک مخاطبان خاص خودشان را دارند. آیا با این نگاه موافق هستید؟ مطمئناً در شعر هم از این دست مصداق‌ها داریم، داریم؟

آنچه که فرمودید در مورد هنر مدرن و پسامدرن صادق‌تر است؛ منظورم تأیید و تأکید حضرتعالی بر فردیت و نگاه ویژه منبعث از آن است. این مصداق‌ها هم نه فقط در شعر فارسی بلکه در شعر همه جای جهان فراوان‌اند؛ ژاک پرور و سن‌ژان پرس دو نمونه بارز ساده‌گوی و دشوارگوی در شعر معاصر فرانسه‌اند. به هر تقدیر «جانا سخن از زبان ما می‌گویی»

چه نسبتی میان جذب مخاطب انبوه و باج دادن به مخاطب است؟ آیا شعر بی‌مخاطب دهة هفتاد به این‌جا رسیده است که به مخاطب باج بدهد؟ در شرایط فعلی فیلم‌های مبتذل در سینمای ایران جولان می‌دهند که مخاطبان زیادی هم دارند. آیادر شعر هم باید به همین سمت برویم؟

خوب است بفرمائید چه نبستی میان اثر اصیل و اثر فاقد اصالت و طبعاً عوام‌فریبانه است؟ در ضمن در همان دهة هفتاد هم شعر اصیل مخاطب نسبتاً انبوهی داشت. به این ادعا که آقایان بر تعداد مخاطبین افزوده‌اند اعتنا نکنید. بعضی از دفترهای شعری در دهه هفتاد با شمارگان 3000 نسخه به فروش رفتند و تجدید چاپ شدند و هنوز می‌شوند. این اعداد و ارقامی که درباره دفعات چاپ و شمارگان هر نوبت اعلام و اعلان می‌کنند، در راستای همان غوغاسالاری وآوازه‌گری‌ست که به آن پرداختیم.

به نظرم فقط در ایران می‌شود هم پست مدرن بود و هم بشارت دهنده و ناجی؛ چرا؟

به خاطر تجربیات همزمان دو یا سه روند تاریخی‌ست که بعضی از جوامع به ناگزیر از سر می‌گذارنند و سرعت گردش اطلاعات یکی از دلایل آن است، طبیعی‌ست که پاره‌یی از هنرمندان خالق آثار مدرن باشند و یا در آثارشان رگه‌هایی از هنرپسامدرن مشاهده شود ولی همان‌طور که به طنز و کنایه اشاره کردید هیچ هنرمند اصیل مدرن و پسامدرنی دعاوی پیامبرانه نداشته و ندارد. دعاوی پیامبرانه از فقدان ویژگی‌هایی خبر می‌دهند که هر هنرمند راستینی از آن‌ها برخوردار است.

سخن خاصی اگر هست...؟

نه، ممنونم.

نظرات  

 
0 #3 علی یاری 1389-12-14 15:46
درود
خواندم و بهره ی بسبار بردم جناب استاد.
نقل قول
 
 
0 #2 علیرضا آبیز 1389-12-14 10:16
. اخیرا با فردی آشتا شدم که هم و غمش را صرف تبلیغ توام با اغراق بی حد و حصر یکی از دوستان کرده است. در سابقه ی ایشان جست و جو کردم و دیدم تمام نوشته های ایشان - چه به شکل مقاله و نقد و چه حتی لینک در صفحه ی فیس بوک و استاتوس اش - که حجم عظیمی هم دارد فقط و فقط در مورد همین یک شاعر است و هرگز در عمرش یک خط هم در مورد هیچ شاعر دیگر یا اصلا در مورد ادبیات ننوشته است و احنمالا می توان نتیجه گرفت که به جز اشعار همین شاعر ممدوحش هیچ شعر دیگری هم در عمرش نخوانده است. دنیا پر از این ابلهان است - امیدوارم گفته های صادقانه و دانشمندانه ی جناب احمدی تلنگر دوستانه ای به شاعرانی باشد که هم خودشان و هم شعرشان را دوست داریم تا خود را به گرداب نوچه پروری نیفکنند. سپاس از شما
نقل قول
 
 
0 #1 علیرضا آبیز 1389-12-14 10:15
به باور من یکی از نشاته های عقب ماندگی فکری و فرهنگی همین مرید و مرادبازی است که گویا قرار نیست دست از سر ما بردارد. فرقه سازی و مکتب سازی مصنوعی در شعر هم به همان اندازه ی فرقه سازی پیامبران دروغین فریبکارانه است. همیشه می توان افراد کم دانش - و چه بسا کم خردی - را یافت که برای ما هیاهو کنند و یک شاعر اصیل نه فقط هرگز به چنین اعمال سخیفی دست نمی زند بلکه از آن جلوگیری هم می کند
نقل قول
 

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید مصاحبه : جبران فقدان و شکست یا ساده‌نویسی در شعر؟