پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



آدم‌هاي جامعة ما صداهاي گوناگون دارند

  • مشاهده در قالب پی دی اف

گفت‌وگو با مسعود احمدي، شاعر و نويسنده

يزدان سلحشور

روزنامة ايران، سال هفتم، شمارة 2012، 11 دي 1380، ص 12

چطور است از اوایل دهۀ شصت شروع کنیم؛ موقعی که عده ای از شاعران به این نتیجه رسیدند که اگر بخواهند با همان نوع نگرش گذشتگان- به عبارت بهتر، نسل قبل از خود- سراغ شعر بروند، حاصل یا شعری شعاری است یا شعری مبهم. شما در همان سال‌ها، به فاصلۀ بسیار کمی، سه کتاب شعر منتشر کردید و به جرگۀ آنان پیوستید. تلقی فعلی شما از آن حال و هوا و حرکت‌هایی که شد، چیست؟

اگر به یاد داشته باشید در گفت‌وگوی دیگری به این موضوع پرداخته و گفته‌ام که انقلاب 1357 مثل هر انقلابی دگرگونی‌های عظیمی را با خود داشت؛ بخصوص در حوزۀ فرهنگ. لذا شعرایی که پیش از انقلاب شکل گرفته بودند و طبعاً ذهن و زبان آن دوران در آن‌ها رسوب کرده بود، نسل سرگردانی بودند.

همان‌طور که می‌دانید حتی اشخاصی که در حوزۀ تأویل و تفسیر مقولات اجتماعی و سیاسی صاحب صلاحیت بودند، دریافت دقیقی از دلایل بروز انقلاب و چند و چون اهداف و مطالبات آن نداشتند. در واقع این نسل سرگردان از یک طرف گرفتار جهان‌نگری، اخلاقیات، زیبایی‌شناسی و... تعریف و تثبیت شده‌یی بود و از طرفی مواجه با رویداد عظیمی که ضمن انکار نظام ارزشی گذشته در توالی‌یی تاریخی می‌بایست ارزش‌هایی ماهوی و نو را تعریف و تثبیت کند. لذا در شعر شاعران مطرح دهۀ شصت از جمله علی باباچاهی، شمس لنگرودی، سیدعلی صالحی، فرشته ساری و بنده اتفاق تازه‌یی نمی‌افتد. البته بعضاً و به ندرت مثلاً رویکردها و تصاویر جدیدی دیده می‌شود اما درخور همان نگاه، همان زیبایی‌شناختی و همان زبان که در نهایت همة آحاد جامعه را به مثابه اعضاء یک قبیله نه فقط هموند و خویشاوند که جزیی از کُل تعریف می‌کرد. بهتر نیست به سراغ دهۀ هفتاد برویم که دیگر بخش قابل اعتنایی از ابعاد انقلاب و مقولات آن دیده و شناخته شده و بعضی از ارزش‌های ماهوی آن به منصۀ ظهور رسیده؟

در دهۀ شصت، با جریان‌های شعری مختلفی روبه‌رو هستیم؛ به جز شاعرانی که از آنها نام بردید، ما با دو جریان شعری دیگر هم مواجهیم؛ اول جریان «موج سوم» و دوم جریان «شعر مفید»؛ «موج سوم» با بیانیه‌ها و رویکردهایش [منعکس در بعضی مقالات آن دوره] و «شعر مفید» با ارایه شعر چهار شاعر: ضیاء موحد [که پیش از انتشار ماهنامۀ «مفید» هم، شاعری بود مطرح، در حوزۀ شعر پویا]، عبدالعلی عظیمی، کامران بزرگ نیا و رضا چایچی که عده‌ای از آن‌ها، همچنان فعال به دهۀ هفتاد پا گذاشتند. اما به نظر می‌رسد که «موج سوم» در دهۀ هفتاد ادامه نیافت مگر در شعرهای تک شاعرانی که نه با کوله باری از نظریه پردازی‌های «موج سوم» که با شعر در حال تحول خود به دهۀ هفتاد آمدند. نظرتان دربارۀ روزگاران دیروز و امروز این دو جریان چیست؟

درست تشخیص داده‌اید. به گمانم «موج سوم» برای اولین بار توسط فرامرز سلیمانی و در زمان سردبیری مرحوم هوشنگ حسامی در مجلۀ «دنیای سخن» مطرح شد. به نظر می‌رسد «موج سوم» جریانی تصنعی و تبلیغی و روزنامه‌یی بود نه جریانی خودجوش و اصیل و مبتنی بر ایجابات و مطالباتی واقعی و تاریخی. اما جریان مفید نسبتاً اصیل بود؛ گیریم فقط متأثر از شاخه‌یی از شعر مدرن غرب و مبتنی بر دریافتی درست از اشباع شدگیِ انواع پیشین. می‌دانیم که مرحوم گلشیری علاوه بر این که در جوانی شعر می‌گفت و شعر نیمایی را خوب می‌شناخت مجلۀ مذکور را هم اداره می‌کرد. لذا بی گمان رهبری و نظارت ایشان در تشکل این جریان بی‌تأثیر نبوده. به هر حال بی‌آنکه ساده‌گویی و ساده‌نویسی امثال بیژن جلالی و احمدرضا احمدی را نادیده بگیریم، به خاطر طرز نگاه و رویکرد، شاعرانی که نام بردید بنیان‌گذاران این نحله‌اند. گفتنی‌ست این گونۀ شعری به خاطر رقت طرز نگاه و فقدان مبانی متکی بر مطالبات عمیق و وسیع اجتماعی تاریخی راه به جایی نبرد و نتوانست از حوزۀ محفلی خود پا بیرون بگذارد و حتی عدۀ قلیلی را تحت تأثیر قرار دهد.‌ تر و تازگی این گونۀ شعری نیز در قیاس با کارهای امروز چندان درخور توجه نیست. این را هم گفته باشم که شعر شاعران نامبرده آن قدر به هم نزدیک است که گاه بدون امضاء تمیز آن‌ها ممکن نیست. به عبارتی علی رغم همۀ مدعیات مدرنیستی و اضعان و تولیدکنندگان این نحله، عنصر فردیت و تشخص ملازم با آن در کار هیچ یک از آنان برجسته و بارز نیست. باری شعر دهۀ شصت به اقتضای روند رو به کمال انقلاب و مطالبات و پیشنهادات درونزای آن دیگر نمی‌توانست به همان سبک و سیاق قبلی تداوم داشته باشد: انسان پیشامدرنی که شاهد فروپاشی نظام ارزشی پیشین بود و یک‌باره به درون خلایی پرتاب شده بود که قرار بود ارزش‌های نوین در آن متجلی شوند، خواه‌ناخواه دچار سرگیجه‌یی شد که در شعر دهۀ شصت متجلی شد. حاصل این روند ظهور و بروز نحله‌های تجربی متنوعی‌ست که در دهۀ هفتاد پیدا می‌شوند. توجه داشته باشیم که تنوع گونه‌ها متناسب است با میزان تکثرِ رو به تزاید و تنوع طلبیِ پسند متساهل انسان مدنیِ در حال تکوین و تکامل ما. پس دیگر نمی‌توانیم چنان نخبگانی داشته باشیم و مثلاً بگوییم شعر، فقط شعر شاملو، فروغ یا سهراب. در این دهه هر یک از شاعران از منظری فردی هستی را تببین و بلکه تألیف می‌کند و همین از تحولی جدی در جامعه‌یی تک صدایی و نخبه‌گرا خبر می‌دهد و نشان می‌دهد که آدم‌های این جامعه ضمن احراز فردیت و اعتماد به نفس ملازم با آن، تفاوت و صداهای متفاوت را پذیرفته‌اند و فهمیده‌اند که هر یک از آحاد جامعه نیز صداهای گوناگونی دارد و از همین رهگذر است که شعر چند صدایی ما خودی نشان می‌دهد. خلاصه این که در «مفید» کاری نسبتاً اصیل و دقیق انجام شد. به زعم من تجارب دهۀ شصت ضمن آن که ناکارآمدی شیوه‌های قبل از انقلاب را برملا کرد، ضرورت تحول در ذهن و زبان و رویکردها را که از مطالبات ماهوی انقلاب است بارزتر نمود. به عبارتی شاعران مطرح این دهه بنابر عادت و اقتضائاتی تاریخی و ایجابی که هنوز کاملاً دگرگون نشده بودند، با سماجت شیوه‌های موزون و غیرموزونی را که می‌بایست مدرسی می‌شدند، محک زده و ابطال ناگزیر آن‌ها را علنی نمودند. این به آن معنا نیست که باید از سنن شعری گذشته کاملاً برید بلکه به این معنی‌ست که تحول و تطور در ارکان آن انواع نیز امری ناگزیر و اجتناب ناپذیر است. کمااینکه عدۀ قابل اعتنایی از جوانان می‌کوشند که غزلی دیگر بنویسند و گروه‌هایی برآنند که شعر منثوری پدید آورند که دیگر است.

با شروع دهۀ هفتاد، شاید اولین جریانی که در بدو امر به چشم می‌آید، جریانی‌ست که نه از دل یک نشریه که با انتشار سلسله کتاب‌هایی به نام «شعر به دقیقه اکنون»، مطرح می‌شود. غالب شعرهای این مجلدها- سه جلد- ادامه حرکت «شعر حجم» و شعر رؤیایی است. گرچه مثلاً شعرهایی همچون شعر آتشی هم در این کتاب‌ها به چشم می‌خورد اما استثناست و قاعده نیست. به نظر شما این حرکت، تعمیمی برای «شعر حجم» بود یا باز تولید آن؟

در این‌جا با شما افتراق نظر دارم؛ اشکالی هم ندارد. به نظر بنده این حرکت بیش‌تر ادامۀ شعر ناب بود که هوشنگ چالنگی و دیگران آن را بنیاد نهادند. البته به نوعی هم حق با شماست؛ چرا که بخشی از اشعار این کتاب متعلق به شاعران «شعر حجم» است. در واقع التقاطی‌ست و نحلۀ بخصوصی را نمایندگی نمی‌کند. لذا با توجه به این که اغلب آثار گردآوری شده در این کتاب‌ها متعلق به سرایندگان «شعر حجم» و «شعر ناب» است به نظر می‌رسد که این جریان‌ها نیز همانند جریان‌های دیگری که قبل از انقلاب به وجود آمدند، می‌بایست در واپسین دم‌ها و با آخرین توش و توان خودی نشان دهند و به آخر برسند.

نزدیک‌ترین حرکت شعری پس از «شعر به دقیقه اکنون»، جریان شعر «گفتار» است که توسط سیدعلی صالحی، بنیانگذاری شد. جدا از این که این عنوان را بپذیریم یا نه [با توجه به تفارقی که میان زبان گفتار و زبان نوشتار توسط سوسور منظور شده است] فکر می‌کنید این گرایش صالحی از زبان غامض به بیانی ساده، چه تأثیری بر شعر دهۀ هفتاد داشت؟

فرق است میان این که ما چیزی را بشنویم و شتابزده و نگواریده به عمل بکشیم با این که شرایط عینی و تاریخی و مطالباتی واقعی و تأملات و مطالعات راهی جلوی پای ما بگذارند. در مورد کار آقای صالحی به این بسنده می‌کنم که شعر ایشان شعر گفتار یا شعر گفت‌وگو و محاوره یا هر چه از این دست نیست. نزدیک شدن به زبان و لحن رایج، شعری نمادین را متحول نمی‌کند. آقای بهزاد زرین‌پور هم در مصاحبه‌یی مندرج در کتاب با «شاعران امروز» به این مهم اشاره کرده‌اند. در شعر صالحی دائم با دریا و ستاره و...‌یی روبه‌روایم که در جایگاه واقعی خود نیستند، بلکه در مکانی سمبلیک قرار دارند که همان مفاهیم مورد نظر شاعران قبل از انقلاب را متبادر می‌کنند. در گفتار اصطلاحات رایج، ضرب المثل‌ها و... را که در خدمت وجه اثباتی یا انکاری گوینده‌اند می‌توان یافت اما سمبول را نه. مگر با هویت مستقل خود و به عنوان سندی که اغراض گوینده را مستند می‌کند. برخورد نمادین با اجزا و اشیاء مال شاعر و شعر امروز نیست. به هر حال از آن‌جا که به نظر می‌رسد مراد ایشان از گفتار همان گفت‌وگو و محاوره است، اجازه می‌خواهم در فرصتی فراخ‌تر به این بپردازم که با توجه به ساخت دستوری کلمۀ گفتار این واژه حامل معنای گفت‌وگو نیست. بهتر است اضافه کنم که در حال حاضر ما در جامعه‌یی متمایل به کثرت‌گرایی به دنبال دنیاهایی نو هستیم که وحدت و یگانگی جهان آبا و اجدادی را منکر می‌شوند و بر وسعت هستی واحد پیشین می‌افزایند و از این طریق هر کرانمند را که خواه‌ناخواه واجد قطعیت است و موجد قید و قدرت نفی می‌کنند. در چنین جامعه‌یی مردمی واقعی به زبانی واقعی و زنده سخن می‌گویند و کار شاعرِ «شعر گفت‌وگو» نه تقلید صرف از زبان متداول مردم که کشف ظرفیت‌های شعری آن و افزودن بر معانی قطعی کلمات و گسترش جغرافیای محدود و کاربردی زبان محاوره است. میان عوامانه‌نویسی و حتي شاعرانه‌نویسی با نوشتن خلاقانه به زبان زندۀ مردم تفاوت از زمین تا آسمان است. این را هم از یاد نبریم که گرایش به زبان ساده از مطالبات انقلاب مشروطیت بود و متجلی در شعر عمدتاً اجتماعی سیاسی شاعران آن دوران و بعدها در زبان بسیاری از شاعران عصر وابستگی از جمله فروغ، سهراب، احمدرضا احمدی و حتي کوش‌آبادی و حمید مصدق و فریدون مشیری.

بعد از «شعر گفتار» به نظر می‌رسد که به طور همزمان با دو جریان دیگر روبه‌روایم؛ نخست جریانی خودانگیخته است که به شکل رودهایی مستقل از هم به مصب تهران می‌ریزد و متعاقب همنشینی‌ها و جانشینی‌های متعدد بعدها مشهور می‌شود به «شعر هفتاد» که البته در سال‌های پایانی دهۀ هفتاد به انشعاب می‌انجامد. از دل این انشعاب، حافظ موسوی، راهبر جریان متعادل‌تر، بهزاد زرین‌پور نمایانگر جریان پُرمخاطب‌تر [در نسل قبل و نسل حاضر] و مهرداد فلاح و علی عبدالرضایی نشانه‌گذار شعبة رادیکال جریان پیشین می‌شوند. جریان دوم، جریان شعری براهنی است که از خودش آغاز و به خودش ختم می‌شود. کارگاه شعر براهنی هم- البته- هست که باز تولیدکنندۀ افکار و آثار اوست [با وجود استعدادهای فراوانی که در این کارگاه به چشم می‌خورد] نظر شما دربارۀ این دو جریان چیست؟

اولاً این نام‌گذاری و تعیین جایگاه‌ها از جانب شماست و لزوماً مورد قبول بنده نیست؛ مثلاً این که حافظ موسوی راهبر جریان متعادل‌تر است یا بهزاد زرین‌پور نمایندۀ جریان پُرمخاطب‌تر. برای مثال شعر صالحی را پرمخاطب‌تر از شعر زرین‌پور می‌دانم مگر این که شعر او را جدی به حساب نیاوریم. ثانیاً همۀ شاگردان براهنی بازتولیدکنندۀ افکار و آثار او نیستند گیریم که هنوز به سایقۀ فرهنگ قومی قبیله‌یی و یا رعایت و گرامی‌داشت استاد حتی یک نفر از آنان علنی و مکتوب انتقادات بعضاً بر حق خود را عنوان نکرده باشد. برای نمونه بنده در مجموع شعر رویا تفتی را علاوه بر این که برخلاف مردانه‌نویسی بسیاری از زنان، زنانه می‌دانم، شعری می‌دانم که از رمانتیسمی بسیار غنی و قوی و انقلابی برخوردار است. مطمئنم که شما هم فرق میان رمانتیسم رقیق و سطحی و فریبنده و رمانتیسم عمیق و آرمانی را می‌دانید. وجه دیگر شعر تفتی برخلاف شعر همسر و همشاگردیش شمس آقاجانی که گاه صناعت بر کارش چیره می‌شود، روانی و سیالتی‌ست که به زعم من از شخصیت متوسع او نشئت می‌گیرد. در ضمن برای اولین بار است که می‌شنوم که شعر جرگه‌یی که از آن نام بردید به «شعر دهۀ هفتاد» معروف است. به هر حال جریانی را که آقایان حافظ موسومی، رضا چایچی، مهرداد فلاح و دیگران آن را نمایندگی می‌کردند، اصیل‌تر می‌دانم و انشعابی را که از آن یاد کردید یکی از دلایل اصالت آن. یعنی لابد مرجعیت و شیخوخیتی در کار نبوده که آن‌ها به مثابه آحاد یک قبیله مادام العمر زیر چتری واحد بمانند. فعلاً شعر آقای موسوی شعر مورد پسند و علاقۀ من است. از بعضی شعرهای آقای فلاح هم لذت می‌برم. بعضی از کارهای اولیۀ آقای عبدالرضایی را هم دوست دارم، بخصوص قطعاتی از دو سه کتاب اولشان را. اما به زعم من رادیکالیسمی که ذکر آن را کردید، رفته رفته کارش به جایی کشید که شعر را به غیر شعر تبدیل کرد؛ یعنی ترفند را بر شعر پیشی داد. و اما جریانی که آقای براهنی به راه انداخت و معروف است به شعر کارگاهی، جریانی خودجوش و مبتنی بر مطالباتی واقعی و تاریخی نیست. به نظر می‌رسد یک قدیس تمامی کتب و رسالات حوزه‌های فلسفه و هنر و ادبیات و... را خوانده و همۀ آموخته‌ها و دریافت‌های خود را بر پیروان تقریر و به آنان تلقین کرده است. در ضمن چنین برمی‌آید که به سایقۀ فرهنگی پیشامدرن و طبعاً خاندانی حواریون ایشان گمان می‌کنند که جز اعضاء این فرقه، دیگران نه نیچه را می‌شناسند، نه لیوتار، نه دریدا، نه فوکو، نه ریکور، نه... را. اگر هم بشناسند به تمامی نخوانده‌اند و اگر خوانده‌اند فهم نکرده‌اند و اگر فهم کرده‌اند درونی نکرده‌اند و در نتیجه دانش روزآمد در انحصار اعضاء این کاست است و بس. این جریان به دلایل مختلف بدلی‌ست. از جمله به این دلیل که منشعب نمی‌شود. هر جریان اصیلی به هیچوجه برای مدتی طولانی تحت قیمومیتی پدرسالارانه نمی‌ماند و ناگزیر به واسطۀ خصلت متناقضش دیر یا زود منشعب و منقسم می‌شود، چرا که تعین فرد مدرن و مدنی در باورها، سلایق و... مشترک نیست. در فردیت اوست. برای همین مثلاً شعر حافظ موسوی را بدون امضاء هم می‌توان شناخت. همین طور شعر آقای فلاح و خیلی‌های دیگر را اما کار حواریون آقای براهنی را نه. به نظر من مشکل اغلب شاگردان آقای براهنی فقط فقدان فردیت انسان مدرن نیست بلکه گسستن از فرهنگ بومی و ملی نیز هست.

از میان شاعران کارگاه، نظر شما دربارۀ شمس آقاجانی هم به همین ترتیب است؟

سؤال بسیار بجایی کردید. آقای آقاجانی اندکی متفاوت است؛ وقتی می‌گویم اندکی به این اعتبار است که احساس می‌کنم پخته‌تر از مابقی‌ست و تصور می‌کنم در آینده‌یی نزدیک از این جریان کنده شود و ناچار مطرود و مغضوب. در قبیله هم همین طور است؛ یعنی وقتی کسی معترض می‌شود و علیه اقتدار حاکم قیام می‌کند جز نفی و طرد و... چیزی در انتظارش نیست. حتماً دقت کرده‌اید که ایشان برخلاف میزان دانشِ درک و درونی کرده‌اش که نسبتاً به وجهی طبیعی در شعرش متجلی شده و در قیاس با اغلب کارگاهیان شعری مستقل و عمیق‌تر و... می‌نویسد؛ آن چنان مورد توجه استاد نیست که بعضی از مبلغان و مداحانی که کارنامۀ شعریشان از سه چهار قطعه برنمی گذرد. اگر نه به جای سرسپردگان سینه چاکی که از جانب استاد توصیه شدند و به لندن دعوت، مورد مهر و عطوفت و حمایت قائد اعظم قرار می‌گرفت. بگذریم که سوءاستفاده از امکانات و موقعیت‌ها برای ترضیه خاطر و تشویق پیروان و مبلغان و مداحان از عهدۀ رؤسای قبایل و اقطاب برمی‌آید.

جدای از این جریانات، ما در دهۀ هفتاد با شاعران مستقلی روبه‌رو هستیم که از دهه‌های قبل آمده‌اند اما زبان شخصی خود را متحول کرده و به «شعری دیگر» دست یافته‌اند. از این میان می‌توان به خود شما، علی باباچاهی، کلاهی اهری، تقی خاوری، ایرج ضیایی، هرمز علیپور و اخیراً فرخ تمیمی و حتی شعرهای متأخر منوچهر آتشی [که وارد سومین دورۀ کاری‌اش شده است] اشاره کرد. فکر می‌کنید اکثر این شاعران، براساس چه نیازی از جایگاه تثبیت‌شده‌شان نقل مکان کرده‌اند به جایگاهی نو تا باز درگیر ساخت زبان شخصی تازه‌ای شوند؟

امیدوارم سوءتعبیر نشود اما عده‌یی این توانایی را داشته‌اند که ضرورت‌های زمانه را درک کنند و به روز شوند. طبیعی‌ست که بضاعات، توانایی‌ها و امکانات هر یک از شاعران مورد نظر متفاوت است ولی در عین حال کم و بیش همه از یک خصیصه برخوردارند؛ توسعی که دور شدن از گذشته و نزدیک شدن به حال و بلکه به فرد را ممکن می‌کند. این مهم نیست که نسلی نو، نو ببیند و نو بنویسد که پیشنهادی تاریخی‌ست. مهم این است که نسل‌های قدیم و قدیم‌تر آن قدر متوسع باشند که این پیشنهاد را بشنوند و عملی نمایند. آخر هیچ کس قادر به نفی و طرد زمانۀ متأخر نیست؛ در نهایت آنچه نفی و طرد می‌شود خود اوست.

به نظر می‌رسد که طی هشتاد سال اخیر، ما بیش‌تر با اسامی مردانه در عرصۀ شعر روبه‌رو بوده‌ایم که حاصل «نحله‌ناپذیری رسمی» زنان طی این سال‌هاست. گمان می‌کنید بشود طی بیست سال اخیر، با در کنار هم قرار دادن اسامی و آثار استعدادهایی که مستقل از هم بوده‌اند- بطور فرضی و در دستگاه فکری یک منتقد- به یک نحله یا نحله‌های متعدد شعر زنانه دست یافت؟

ببینید! جهان، جهان مردانه‌یی‌ست و طبیعی‌ست که اجازه نمی‌دهد زنان، خود، بضاعات و قابلیت‌های خود را بشناسند و به تبع آن نحله‌های ویژه و زنانه‌یی پدید آورند. وقتی برنامه ریزی، مدیریت و کارگزاری همۀ امور مهم و کلان در انحصار مردان است، جز این هم نباید باشد. بدون شک روزی که زنان در این امور سهمی به سزا داشته باشند و در حوزه‌های مختلف نظریه پردازانی، دیگر نه با ارزش‌هایی صرفاً مردانه خود و توانایی‌هاشان را ارزیابی می‌کنند و نه مبتنی بر معیارها و ملاک‌هایی مردانه اثری خلق خواهند نمود. به عبارتی در حال حاضر حتی زیبایی شناختی، نحوۀ رویکرد و شیوۀ ارائه نیز مستقیم و غیرمستقیم توسط مردان تئوریزه و دیکته می‌شود و اثر هنری از جانب همین جنس مورد تأیید یا تکذیب قرار می‌گیرد. هیچ دقت کرده‌اید که داوری و ارزش‌گذاری اثر هنری در عرصۀ جوایز نیز همواره با هم جنسان بنده و شماست و جای مثلاً امثال خانم‌ها حورا یاوری و آذر نفیسی خالی‌ست. اگر هم داورانی از میان زنان داشته باشیم و بر مبنای نگاهی اگر نه زنانه دست کم انسانی ارزش‌گذاری نمایند، سرآخر مغلوب اقتدار و روابطی مردانه خواهند شد؟ به هر تقدیر نتیجۀ این سلطۀ همه جانبه و مردانه تجلی شعر زنانه در شعر معدود شاعرانی چون مهستی و فروغ است. در دو دهۀ اخیر به این علت که فردیت و استقلال ملازم با آن در شرف تکوین و تکامل است، شاهد صداهای زنانه‌تری در شعر معاصر هستیم. به گمانم به زودی این صداها به استقلالی کامل خواهند رسید و در فرهنگ و شعر این مملکت ریشه خواهند دواند. کمااین که تجلیات این واقعیت را در شعر خانم‌ها آزیتا قهرمان، نازنین نظام‌شهیدی، شمسی پورمحمدی و مهرنوش قربانعلی نیز می‌بینیم. به عنوان مثال در شعر نخست کتاب تازۀ خانم قربانعلی «راه به حافظۀ جهان»، با عصیانی زنانه روبه‌روایم که نظیر عصیان تند و تیز فروغ نیست، بلکه به تبع پیشروی جامعه به جانب عقلانیت، بهره مند از خردی مدنی است. البته این اشاره به این معنا نیست که شعر ایشان با دیگر شاعران زن به کمال مطلوب رسیده یا شعری بد و ناقص است اما در مسیر سرمنزلی مستقل و ارجمند است.

به عنوان سؤال آخر، می‌خواهم بروم سراغ این موضوع که اینک در سال 1380 که سال آغازین دهۀ هشتاد است، آیا شما با دورنمای نسلی نو با دریافت‌هایی نو در شعر روبه‌رواید؟

یقیناً. بنده به طور جزمی و آیینی به روند تکامل تاریخی اعتقادی ندارم ولی نمی‌توانم وجه تکاملی بشریت را نادیده بگیرم. اگر به سیری لزوماً نه خطی بلکه به سیری که رو به کمال است و شاید حلقوی و فرارونده نظر داشته باشیم شاید بپذیریم که علی‌رغم همۀ فراز و فرودها و برخلاف بعضی روندهای موقت و به ظاهر ارتجاعی در مجموع بشریت رو به کمال بوده است. به هر حال از میان جریانات هنری و ادبی‌یی که تا به حال ناظر و شاهد آن‌ها بوده‌ایم آن‌قدر طباق و تضاد و... بیرون زده است که لزوماً در آینده‌یی نه چندان دور منجر به پدیداری نحله‌هایی گوناگون و تعریف پذیر خواهد شد که شاید در حد و اندازۀ شعر جهان باشد. البته این به آن معنی نیست که مخاطبین فراوانی خواهند داشت؛ چرا که مهندسین جهان جدید در صدد تولید انسانی نوین‌اند که ارتباطش با فرهنگ و هنر اصیل کاملاً منقطع است. به همین دلیل در ایالات متحده تیراژ کتاب شعر به ندرت از پانصد نسخه فرا می‌رود و کسی هنرمند بزرگ حتی سینماگران معتبر را به جد نمی‌گیرد. این‌جاست که برنامه‌ریزان و کارگزاران فرهنگ کشور، متولیان دستگاه‌های ارتباط جمعی و... باید با پرورش انسانی فرهنگمند و طبعاً فرهنگ‌پذیر و هنردوست، از تکثیر ربات‌های انسان گونه جلوگیری کنند.

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید مصاحبه : آدم‌هاي جامعة ما صداهاي گوناگون دارند