پسند من در تاریخ 02 اسفند 1395 به‌روز شد.

آن دیگری



2 شعر از محمد آشور

  • مشاهده در قالب پی دی اف

اشاره به هر آن

 

ﻭقتی ﺗﻮ ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺖ ﺑﻪ ﺟﺎیی اﺷﺎﺭﻩ می‌کنی ﭼﻪ ﺩﻭﺭ اﺳﺖ

نفس ﺗﻨﮓ میﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﺪﻭاﻧﻢ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ

و ﺗﺎ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺟﺎی ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ

ﻗﻮیی ﮔﺮﺩﻥ میﻛﺸﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ

و ﺩُﺭﻧﺎ ﺩُﺭﻧﺎ ﺑﻪ ﻛﻮﭺ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮمی‌اﻧﺪﻳﺸﺪ

 

اﻧﮕﺸﺖ اﺷﺎﺭﻩاﺕ ﭼﻪ ﺩﻭﺭ اﺳﺖ

ﺑﺎﺭﻳﻚ و ﺩﻭﺭ

(ﻗﻮیی ﻛﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺗﺮ میﻛﺸﺪ)

 

ﻧﮕﺎه میﻛﻨﻢ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺗﻨﮓ میﺷﻮﺩ

ﻧﮕﺎﻩﺗﺮ میﻛﻨﻢ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ... ﺑﻪ ﺧِﺲ می‌اﻓﺘﻢ

ﺧﺴﺘﻪ

اﺯ ﭘﻨﺠﻪ

ﭘﺎﻳﻴﻦ میﺁﻳﻢ

ﺑﺮ ﭘﺎﺷﻨﻪ وُ

ﭘﺎﻳﻴﻦﺗﺮ

ﻧﻔﺲﻫﺎﻳﻢ اﺯ ﮔﺮﺩﻧﻪ میﺳُﺮﻧﺪ

و ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎی ﻻﻏﺮﺕ ﺁﺭاﻡ می‌گیرند

 

 

در سوز وُ در سکوت

 

ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺎﺩی اﺯ ﺗﻮ نمیﺧﻮاﻫ‍ﻢ

ﺩﺭ اﻳﻦ ﺳﻮﺯ وُ ﺳﻜﻮﺕ

ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺣﺮﻑ میﺯنی ﻣﺮا ﺑﺲ

همین که طعمِ نمک از نامم در دهانِ تو حل شود... بشود دریا... بشوم ماهی

ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ میﺗﻮاﻧﻢ ﺩﺳﺖ ﺗﻮی ﺣﺮﻑﻫﺎﻳﺖ ببرم و ﮔﺮﻡ شوم

سر از توی ﺣﺮﻑﻫﺎیت در

و این‌که ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻢ بی‌ﭘﺎﻟﺘﻮ ﺩﺭ ﺻﺪای ﺗﻮ ﻛﺎفیﺳﺖ

پُر می‌کنی ﻣﺮا ﻛﻪ ﺧﺎلی‌اﻡ اﺯ ﺧﻮﺩﻡ

ﺣﺮﻑ میﺯنی و ﻣﺜﻞِ ﺭﻭﺩ ﺩﺭ ﺻﺪای ﺧﻮﺩ می‌رﻭی

و ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻪ میﻛﻨﻢ میﺑﻴﻨﻢ ﭼﻪﻗﺪر ﻋﺠﻴﺐ!

و میﮔﻮﻳﻢ: «ﭼﻪﻗﺪﺭ ﻋﺠﻴﺐ

ﺗﻮ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﺪاﺭی و ﻓﻘﻄ ﺑﻠﺪی ﺧﻴﺮﻩ ﻧﮕﺎﻩ کنی ﺑﻪ ﻫﺮﭼﻴﺰ

ﻧﮕﺎﻩ کنی ﺧﻴﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﻪ بی‌ﭘﺎﻟﺘﻮ ﺩﺭ ﺻﺪای ﺗﻮ ﺭاﻩ میﺭﻭﻡ

ﻧﮕﺎﻩ کنی ﺑﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎﻳﻢ ﻛﻪ گُرﮔﺮﻓﺘﻪ اﺯ ﺩﻗﺖ ﺑﺮ ﺻﺪای ﺗﻮ

ﻧﮕﺎﻩ کنی و ﺣﺪسی ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎشی

 

ﻣﻦ ﻫﻢ ﺣﺪس ﻧﺪاﺭﻡ اﻣﺎ ﻭقتی ﺭﻭی ﺻﺪای ﺗﻮ ﺑﺮ ﺁﺏ ﮔﺎﻡ برمی‌داﺭﻡ گویا ﺑﺮ ﺁﺗﺶام

ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎ ﺩﻫﺎﻥِ ﺷﻌﻠﻪﻭﺭ اﺯ نامِ ﺗﻮ میﺁﻳﻢ

ﻭقتی ﺻﺪای ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ یکیﺳﺖ

ﻭقتی ﻛﻪ ﺭﻭﺩ می‌ایستد ﺗﺎ ﺧﻴﺮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ

ﻭقتی ﺧﻴﺮﻩ میﺷﻮی ﺩﺭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ

به تو چیزی شبیه باور دارم

چیزی شبیه باورِ ماهی به آب که ربطی به یاد ندارد

ربطی به خاطرات!

 

من هم ربط ندارم اما ﻭقتینمیﺗﻮاﻧﻢ ﻣﻦ... نمیﺗﻮاﻧﻢ ﻣﻦ... ﺩﻳﮕﺮ نمیﺗﻮاﻧﻢ ﻣﻦ... ﺗﻮ میﺗﻮانی

و ربطِ تو این است؛

تو میﺗﻮانی با دهانِ من بگویی: «تو میﺗﻮانی

ﺑﻴﺎ و ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ﺑﺎ ﺩﻫﺎﻥِ ﮔﺮﻣﺖ ﺩﺭ ﺳﻮﺯﭘﻴﭻِ ﻻﻝ

و پس بیا زلال شو در من برﻛﻪی آبینه

افزودن نظر


کد امنیتی
بازخوانی

شما اینجا هستید شعر تو : 2 شعر از محمد آشور