از كاجستان آمد
از آن طرف نرده های چوبی از حياط
از درز و از شكاف از شيشه ها و هرچه نورگير
با هوايی دو نم
كلی شكل ورنگ مرطوب خیلی عطر شناور
حواس من
نه با خيابان آن جانب كاجستان است
نه با نعش كش ها نه با اجساد و نه با هياهوی رفتگان
و نه حتا
با مردگان در خودم
كه دم به دم به آدم تشر می زنند يكدم بر «من» خط






